آب، ماه، اسب

این متن از وبلاگ مهربانی با آدمها:مادرم در جوانی صورتی شبيه به يك نان تازه و خوشمزه داشت،‌ كوچكتر كه بودم دوست داشتم با نوك انگشت هايم به خمير لُپ هايش آرام آرام ضربه بزنم، ‌وقتی كمی بزرگتر شدم و نوشتن آموختم، همه ی سرگرمی ام اين بود كه با انگشت سبابه ام روی لُپ هايش كلمه هائی را كه آموخته ام بنويسم،‌ مادرم چشم هايش را می بست و من را آزاد می گذاشت و خودش را كاملاً در اختيارم قرار می داد، بعد بی آنكه هرگز اشتباه كند با صدای بلند كلمه ها را كه با فشار انگشت می نوشتم تكرار می كرد: آب، مـاه،‌ اسب، آينه ،خورشيـــد، پرنده، ‌آسمان،‌ درخت… بدين طريق بود كه مادرم از صبر و شكيبائی ”وجود ِابدی“ باخبرم كرد!

Advertisements