یاد یار مهربان

این متن از وبلاگ من و ام اس…اولين باري که بهم خبر دادن پسري ازم خوشش مياد هيچ وقت يادم نميره کلاس سوم دبستان بودم که زنگ خونه رو زدن خونه ما شمالي بود وقتي آيفون رو برداشتم ديدم دوستم شيواست که با هيجان ميگه بيا دم در. منم با همون لباس خونه پريدم دم در وقتي در رو باز کردم ديدم يه ايل دختر بچه منتظرمم و با شادي و هيجان طوريکه مي پريدن وسط حرف همديگه و رقابت ميکردن برا دادن خبر مسرت بخشي که داشتن! لُپ کلام اين بود که پسر خوش تيپ و چشم سبز محل که اون موقع فکر کنم 13 يا 14 سالش بود برام پيغام فرستاده که چشمش منو گرفته!!! از خجالت سرخ شدم بخصوص که ديدم خودش سرکوچه واستاده و داره نگاهم ميکنه زير چشم نگاهي به سرتاپام انداختم و ديدم با يه پيژاما راه راه اومدم دم در و با موهاي چرب و چيلي ول دورم از حرص دلم(يا به عبارتي خجالت از سر و وضعم که حالا که يکيم پيدا شده عاشقم بشه ببين چي چي تنمه! يه زبون درازي جانانه بهش کردم و اومدم تو…

 

Advertisements