زندگی یه بازیه

تا تلفن رو قطع کردم آلوشا دوید جلوم و ازم پرسید: «مامان، آدم بزرگام بازی میکنن؟» یه کم فکر کردم و گفتم: «آره مامان.» پرسید: «چه بازی؟» پوزخندی زدم و گفتم: «قهر میکنن، آشتی میکنن، جنگ میکنن، زندگی میکنن*…» شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «وای… مامان شوخی نکن دیگه. اینا که نشد بازی… مثلا اسباب بازیم دارن؟» خواستم بیشتر سر به سرش بذارم که آره کلی تفنگ و مین و نارنجک و زخم زبون و چیزای دیگه دارن که دلم نیومد و گفتم: «آره مادر.. مثلا ببین خاله مریم با اینکه شوهر کرده تو اتاقش کلی اسباب بازی و عروسک داره. آدم بزرگا اسباب بازی دارن و یه وقتایی هم میشه که بازی کنن.» نفسی از سر راحتی کشید و گفت: «آخیش… خیالم راحت شد واسه بزرگیام. آخه زندگی بدون بازی کردن خیلی خسته کننده س!**»

*یاد شعر داریوش افتاده بودم: زندگی یه بازیه…
**حالا واقعا خسته کننده س؟

Advertisements