اسب وحشی، آزاد… رها…

این نوشته از وبلاگ دریا کوچولوی تنهااز اينکه وقتی بابا مياد خونه دقيقا روی همون مبلی بشينه از اونجا تا ته اتاق من رو ميتونه ببينه متنفرم. بايد يه پارچه ای – پرده ای – چيزی آويزون کنم جلوی در که حداقل تار ببينه. من که حالم ميگيره وقتی در و پنجره اتاقم بسته باشه.
دوست دارم وحشی باشه٬ همه چيز رها باشه. ديگه از اين قفس نقره ای خسته شدم. يه قفس و اين همه وعده…
دوست دارم رها باشم. آزاد باشم٬ مثل يه اسبِ وحشی.
مثل يه اسب٬
وحشی!

Advertisements