عروسکهای کور و کچل بچگیم

این نوشته از وبلاگ لحظه های کاغذی: … تميز کردن اتاقم تقريبا دو روز طول کشيد. يک نصفه روز فقط نشستم تصميم گرفتم که عروسک های کور و کچل بچگی م رو که خيلی وقته دارن گوشه کمد خاک می خورن بندازم دور يا نه. همه شون خاکی بودن. يا دست نداشتن يا پا، يا کچل بودن يا کور. همه شون رو شستم و دوباره گذاشتم گوشه کمد تا سال ديگه. يکی شون که از همه ناقص تره روزی پنج بار می مرد. هی مريض می شد و می مرد تا فردا که دوباره بخوام بازی کنم…

Advertisements

نوروز چنین بادا

Norouz84-1[1]سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت انــــدر شهـــــریـــــاری بــر قـــــرار و بــــر دوام
سال خـــرم، فـال نیــــکو، مــال وافــر، حـال خـــوش
اصـــل ثــابت، نســل باقــی، تخت عالــی، بخــت رام

با تشکر از آذر شب زده خوبم بخاطر شعر و خانوم پریناز هاشمی بخاطر عکس.

مولف

امروز قرار بود تو مهد کودک از بچه ها عکس نوروزی بگیرن. لباس آلوشا رو سریع تنش کردم. اما ناشا، مطابق معمول بیشتر دختر بچه ها، کلی بهونه گرفت و آخرش که دیدم حریفش نمیشم در کمدو باز کردم و پرسیدم: «خب کدومو میخوای، این خال خالیه خوبه؟» نگاهی به لباس انداخت و گفت: «نه این خالداریه رو نمیخوام.» زیر لب اصلاح کردم: «خال خالی نه خالداری!» و لباس بعدی رو نشونش دادم: «این خط خطیه چی؟» شونه هاشو به نشونه قهر بالا انداخت و گفت: «نه اون خط داریه رو هم نمیخوام. اون یکی رو بده، اونو…» داشتم به کلمه خطداری! فکر میکردم که ناشا با عصبانیت لباسمو تکون داد و گفت: «زود باش دیگه مامان، الان سرویس میاد، گفتم اونو بده، اون راهداریه رو!» و با انگشت به یه لباس راه راه قرمز و صورتی اشاره کرد!

دقیقا!

این متن از وبلاگ دوشسديشب آهو دمپايی رو فرشی های منو پاش كرده بود و تو خونه راه می رفت. می گفت: «مامان اينها دقيقا» اندازه منه، فقط آقای كفش دوز نصفشو اضافی گذاشته!!!

 

هیچ چیز به همین سادگی نیست

ناشا که داشت آب میخورد دلم غش رفت. وقتی لیوان رو داد دستم کشیدمش طرف خودم با صدای بچه گونه بهش گفتم: «میدونی چی شد خوشگلک؟ تو که آب خوردی، آب از تو لیوان رفت تو دهنت، بعدش رفت تو گلوت، بعدش رفت تو دلت و تو شکمت، بعدش رفتی دستشویی همه شو جیش کردی، رفت پی کارش!» و همزمان گردن و شکمش رو غلغلک میدادم و ناشا غش غش میخندید.
آلوشا که همون دور و برا بود با قلدری یه نگاه بهم انداخت و با تمسخر گفت: «اهه! مامانو. انگار به همین سادگیاس! باید بره معده ش، روده بزرگ و روده کوچیکش…» بعد ادای منو درآورد و گفت: «میره تو دلت و بعدشم تو میری جیش میکنی نی نی جون!»
هم عصبانی بودم که چه پررو شده و هم ذوق کرده بودم که این همه چیز بلده. ناشا رو نشوندم روی پاهام و گفتم: «خب سرکار آقا، شما این همه چیزای خوبو تو مهد یاد گرفتین؟» شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «نخیرم، آرین بهم یاد داده. یه کتابی باباش براش خریده، تو اون نوشته بوده.» با خودم گفتم بابایی که تو این سن روده بزرگ و روده کوچیک یاد بچه ش بده حتما دکتره! و با کنجکاوی پرسیدم: «مگه بابای آرین چکاره س؟» بدون اینکه نگام کنه گفت: «باباشو نمیدونم، اما میدونم خودش چکاره س.» از اداهاش خنده م گرفت. سرمو تکون دادم و گفت: «خب باشه. حالا خودش چکاره س؟» با بی حوصلگی آهی کشید و گفت: «هیچی، یه بچه بیکاره که فقط هر روز میاد مهد کودک!»

درس زندگی

با پادرد خودمو از تخت کشیدم بیرون و کشون کشون رفتم سراغ بچه ها و صداشون کردم. میخواستم برای شستن دست و صورتم برم که ناشا نشست سر جاش و بدون مقدمه زد زیر گریه، اونم چه گریه ای. درد پام به کلی فراموشم شد. نشستم کنارش و گفتم: «وای… چی شد؟ چرا این جوری میکنی سرصبحی؟» صداش اونقدر بلند بود که آلوشا هم خوابالو خودشو به اتاق ناشا رسوند و با بغض گفت: «چش شده مامان؟» دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندمش و گفتم: «نمیدونم.» و فرصت دادم ناشا هرچقدر که دلش میخواد گریه کنه، بلکه وقتی آروم شد بهم بگه جریان چیه.
بعد از چند دقیقه ناشا که دیگه خواب کاملا از سرش پریده بود، خودشو بهم چسبوند و دستاشو دور گردنم انداخت و با هق هق گفت: «خواب دیدم… خواب دیدم رفتم دست زدم به آتیش شومینه. آخ مامانی داغ بود. سوخت، دستم سوخت.» و بازم گریه کرد. موهاشو ناز کردم و گفتم: «آره مامان جون، نباید دست به شومینه روشن یا آتیش بزنی. بعضی چیزا خطرناکن. چاقو، آتیش، کبریت، قیچی، سوزن…» با خودم گفتم: «بهترین موقعیته حسابی نصیحتشون کنم.» و ادامه دادم: «بعضی وقتا شما یه بازیگوشی میکنین که بعدا جبرانش سخته. مثل همین که آدم دست به آتیش شومینه بزنه یا از بلندی بپره یا دست به پریز برق بزنه…» میخواستم نفس تازه کنم و ادامه بدم که ناشا با بیحوصلگی دستمو پس زد و از رو تخت پرید پائین و گفت: «مامان جون، گفتم که، خواب دیدم. خــــــــــــــواب دیدم… حالا اگه ول کردی!»

پیاز

این نوشته از وبلاگ امیدهمیشه بچه های ریزه و بانمک میز اول حواسم را پرت می کنند به آن روزهای طولانی میز اول. همیشه خیال می کنم که این فسقلی های کوچک که مثل جوجه های یک روزه زرد و نخودی (که این زمانه رنگ می کنند و توی نایلون فریز به بچه های کوچک شما می فروشند) کرک هایشان برق می زند، خیلی خجالتی، مظلوم و باهوش و زرنگ هستند. خیلی مجبورم مواظب باشم که حسی که نسبت به این ها و شاید به خاطرات خودم دارم باعث عدم رعایت مساوات و خدشه دار شدن قضاوت هایم شود. اما آن روز که دیدم بچه بی زبان دارد بی صدا اشک می ریزد و گریه می کند و جرات نمی کند که از دست شاگرد کودن دوساله و نکره کناردستی اش شکایت کند، یک جا تهدیدها و تذکرهایی که از سر ساعت به این پیاز* کودن کرده بودم تبدیل به خشم شد. عصبانیتم بندرت از کنترل خارج می شود و این بار هم نشد. اما به داد و هواری که سرش کردم با بی اعتنایی و پررویی برگشت و بدش نمی آمد که پس گردنی ای که کفایت تنبیه اش را نمی کرد تلافی کند. اما این دیگر قابل اغماض نبود. برای اولین بار تصمیم گرفتم و دقیقا تصمیم گرفتم که به روش مرسوم بین شاگردهای مدرسه و معلم ها رفتار کنم. پیاز را با پس گردنی و اردنگی از میز بیرون کشیدم و از کلاس بیرون کردم. فرار کرد و از مدرسه دررفت. صبح روز بعد از بخت بدش با من کلاس داشتند. در معیت مبصر روانه دفترش کردم. رفت و با ناظم برگشت. راهش ندادم و قضیه را برای ناظم گفتم که سرخ شد و پسرک ابله را باز به دفتر برگرداند. شاگرد ریز میز اولی تا آخر ساعت از درد دماغ گرد کوفته ای اش اشک ریخت. نمی دانم بعد کلاس دوباره بخاطر گریه کردن و لو دادن آن بچه پیاز کودن از او کتک خورد یا نه.
* بچه ها رویش اسم پیاز گذاشته اند؛ با این که ممنوع کرده ام، باز هربار موقع حضورغیاب پشت بند فامیلش که می خوانم تکرار می کنند: حسن پیاز

خدای آسمونها

داشتم نامه مینوشتم که آلوشا بدو اومد تو اتاق و گفت: «مامان ناشا عکس پدر بزرگ رو انداخت زمین.» گفتم: «بهش بگو پوستشو میکنم. قاب عکس شکست؟» گفت: «نه. گذاشتیمش سر جاش.» سرمو تکون دادم و اومدم بقیه نامه رو بنویسم که نشست کنارم و با لحن عاقلانه ای گفت: «هیچ میدونستی خدا غوله؟.. یه غول تو آسموناس.» از تصورش خنده م گرفت. خودکار رو گذاشتم لای دفتر و دفترو بستم و گفتم: «نه مادر. غول کدومه! آسمون کجاست. خدا مهربونیه، جاشم توی قلب آدماس.» سرشو خاروند و گفت: «همین دیگه! پس پدر بزرگ خداش ایستاده بود که فوت کرد.»

مرزبندی

دیرور آلوشا میگفت: «چه بامزه مامان. ما دو جور جوجه داریم. یکیش که بچه مرغه و کسی نمیخوردش و یه جورشم یه غذاس که ما میخوریمش.»

دلم نیومد بهش بگم این همونه که ما میکشیمش…

 

 

Monsters. Inc

ناشا با دلبری خودشو انداخت تو بغلم و گفت: «منو دوست داری؟» محکم بوسش کردم و گفتم: «معلومه که دوست دارم. جونمو برات میدم.» هنوز حرفم کامل از توی دهنم در نیومده بود که آلوشا هم از روی مبل خودشو انداخت روی کمرم و میون غش غش خنده پرسید: «منو چی؟» آوردمش پایین و با نفس تنگی گفتم: «معلومه، واسه تو هم جونمو میدم.» و انتظار داشتم که خوشش بیاد. اما آلوشا با دقت بهم نگاه کرد و گفت: «مگه بازی سالی و مایکه* که چند تا جون داشته باشی؟!»
*یه بازی کامپیوتری که از روی کارتونی به همین اسم هم ساخته شده. یه غلطی کردم به این پسره بازی رو یاد دادم، حالا اگه ول کرد!

سکوتم بدتر از مرگ است

به این عکسا* نگاه کنین…
اولش میخواستم فقط بنویسم خدا لعنتمون کنه. بنویسم و هزار بار تکرارش کنم. یهو یادم افتاد به 123… شما تهرانین. زنگ بزنین اگه چیزی تو این مایه ها دیدین. خواهش میکنم سکوت نکنین. داد بزنین. اعتراض کنین. به شماره های مخصوص اطلاع بدین. من نمیدونم… به هر جایی که جواب بده. مهم اینه: سکوت نکنین…

*لینک و منبع خبر از صبحانه

آدمخوار

این متن از وبلاگ دوستانهتصميم قطعي گرفتم خودمو لاغر کنم. لاغر که نه… يه پارچه استخون. آخه هفته پيش توي همشهري خوندم که سرکرده باند چهل نفره آدم خوارها در کرج هنگام انتقال از يه جايي به يه جاي ديگه که يادم نيست (احتمالا بازداشتگاه) فرار کرده. فکرشو بکنين؟ همه جور خطري رو تصور مي کردم غير از اينکه مثلا يکي منو بدزده و بخوره! يا بچه مو بخوره. باز آدمو يه کسي با کلاس و پرستيژ دکتر هانيبال لکتر بخوره يه چيزي. کلاريس استارلينگ هم نداريم که بره دنبالش. بره ها هم که ساکت نمي شن.
شوخي بسه…
خوب که فکر مي کنم از وحشت مي لرزم. يه خبر کوچيک توي يه صفحه دور افتاده همشهري در مورد باند چهل نفره آدم خوار. مراقب باشين. يه جاني وحشتناک توي جامعه ما داره ول مي گرده و صد البته اين يه مورده که شناخته شده و معلوم نيست چند تا از اين موارد وحشتناک ناشناخته موندن.
آدم خوار!!؟*

 

* پی نوشت از نوشی: متاسفانه این متن خانم نازنین رو دیر خوندم؛ اما به هر جهت اونقدر خبر وحشتناک و در عین حال خنده دار هست که نتونم ازش بگذرم. یه باند چهل نفره آدمخوار که سرکرده شون در رفته و احتمالا تشکیلاتشون هم عضو و هم قربانی جدید ثبت نام میکنه!