Monsters. Inc

ناشا با دلبری خودشو انداخت تو بغلم و گفت: «منو دوست داری؟» محکم بوسش کردم و گفتم: «معلومه که دوست دارم. جونمو برات میدم.» هنوز حرفم کامل از توی دهنم در نیومده بود که آلوشا هم از روی مبل خودشو انداخت روی کمرم و میون غش غش خنده پرسید: «منو چی؟» آوردمش پایین و با نفس تنگی گفتم: «معلومه، واسه تو هم جونمو میدم.» و انتظار داشتم که خوشش بیاد. اما آلوشا با دقت بهم نگاه کرد و گفت: «مگه بازی سالی و مایکه* که چند تا جون داشته باشی؟!»
*یه بازی کامپیوتری که از روی کارتونی به همین اسم هم ساخته شده. یه غلطی کردم به این پسره بازی رو یاد دادم، حالا اگه ول کرد!