خدای آسمونها

داشتم نامه مینوشتم که آلوشا بدو اومد تو اتاق و گفت: «مامان ناشا عکس پدر بزرگ رو انداخت زمین.» گفتم: «بهش بگو پوستشو میکنم. قاب عکس شکست؟» گفت: «نه. گذاشتیمش سر جاش.» سرمو تکون دادم و اومدم بقیه نامه رو بنویسم که نشست کنارم و با لحن عاقلانه ای گفت: «هیچ میدونستی خدا غوله؟.. یه غول تو آسموناس.» از تصورش خنده م گرفت. خودکار رو گذاشتم لای دفتر و دفترو بستم و گفتم: «نه مادر. غول کدومه! آسمون کجاست. خدا مهربونیه، جاشم توی قلب آدماس.» سرشو خاروند و گفت: «همین دیگه! پس پدر بزرگ خداش ایستاده بود که فوت کرد.»