درس زندگی

با پادرد خودمو از تخت کشیدم بیرون و کشون کشون رفتم سراغ بچه ها و صداشون کردم. میخواستم برای شستن دست و صورتم برم که ناشا نشست سر جاش و بدون مقدمه زد زیر گریه، اونم چه گریه ای. درد پام به کلی فراموشم شد. نشستم کنارش و گفتم: «وای… چی شد؟ چرا این جوری میکنی سرصبحی؟» صداش اونقدر بلند بود که آلوشا هم خوابالو خودشو به اتاق ناشا رسوند و با بغض گفت: «چش شده مامان؟» دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندمش و گفتم: «نمیدونم.» و فرصت دادم ناشا هرچقدر که دلش میخواد گریه کنه، بلکه وقتی آروم شد بهم بگه جریان چیه.
بعد از چند دقیقه ناشا که دیگه خواب کاملا از سرش پریده بود، خودشو بهم چسبوند و دستاشو دور گردنم انداخت و با هق هق گفت: «خواب دیدم… خواب دیدم رفتم دست زدم به آتیش شومینه. آخ مامانی داغ بود. سوخت، دستم سوخت.» و بازم گریه کرد. موهاشو ناز کردم و گفتم: «آره مامان جون، نباید دست به شومینه روشن یا آتیش بزنی. بعضی چیزا خطرناکن. چاقو، آتیش، کبریت، قیچی، سوزن…» با خودم گفتم: «بهترین موقعیته حسابی نصیحتشون کنم.» و ادامه دادم: «بعضی وقتا شما یه بازیگوشی میکنین که بعدا جبرانش سخته. مثل همین که آدم دست به آتیش شومینه بزنه یا از بلندی بپره یا دست به پریز برق بزنه…» میخواستم نفس تازه کنم و ادامه بدم که ناشا با بیحوصلگی دستمو پس زد و از رو تخت پرید پائین و گفت: «مامان جون، گفتم که، خواب دیدم. خــــــــــــــواب دیدم… حالا اگه ول کردی!»