هیچ چیز به همین سادگی نیست

ناشا که داشت آب میخورد دلم غش رفت. وقتی لیوان رو داد دستم کشیدمش طرف خودم با صدای بچه گونه بهش گفتم: «میدونی چی شد خوشگلک؟ تو که آب خوردی، آب از تو لیوان رفت تو دهنت، بعدش رفت تو گلوت، بعدش رفت تو دلت و تو شکمت، بعدش رفتی دستشویی همه شو جیش کردی، رفت پی کارش!» و همزمان گردن و شکمش رو غلغلک میدادم و ناشا غش غش میخندید.
آلوشا که همون دور و برا بود با قلدری یه نگاه بهم انداخت و با تمسخر گفت: «اهه! مامانو. انگار به همین سادگیاس! باید بره معده ش، روده بزرگ و روده کوچیکش…» بعد ادای منو درآورد و گفت: «میره تو دلت و بعدشم تو میری جیش میکنی نی نی جون!»
هم عصبانی بودم که چه پررو شده و هم ذوق کرده بودم که این همه چیز بلده. ناشا رو نشوندم روی پاهام و گفتم: «خب سرکار آقا، شما این همه چیزای خوبو تو مهد یاد گرفتین؟» شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «نخیرم، آرین بهم یاد داده. یه کتابی باباش براش خریده، تو اون نوشته بوده.» با خودم گفتم بابایی که تو این سن روده بزرگ و روده کوچیک یاد بچه ش بده حتما دکتره! و با کنجکاوی پرسیدم: «مگه بابای آرین چکاره س؟» بدون اینکه نگام کنه گفت: «باباشو نمیدونم، اما میدونم خودش چکاره س.» از اداهاش خنده م گرفت. سرمو تکون دادم و گفت: «خب باشه. حالا خودش چکاره س؟» با بی حوصلگی آهی کشید و گفت: «هیچی، یه بچه بیکاره که فقط هر روز میاد مهد کودک!»