پیاز

این نوشته از وبلاگ امیدهمیشه بچه های ریزه و بانمک میز اول حواسم را پرت می کنند به آن روزهای طولانی میز اول. همیشه خیال می کنم که این فسقلی های کوچک که مثل جوجه های یک روزه زرد و نخودی (که این زمانه رنگ می کنند و توی نایلون فریز به بچه های کوچک شما می فروشند) کرک هایشان برق می زند، خیلی خجالتی، مظلوم و باهوش و زرنگ هستند. خیلی مجبورم مواظب باشم که حسی که نسبت به این ها و شاید به خاطرات خودم دارم باعث عدم رعایت مساوات و خدشه دار شدن قضاوت هایم شود. اما آن روز که دیدم بچه بی زبان دارد بی صدا اشک می ریزد و گریه می کند و جرات نمی کند که از دست شاگرد کودن دوساله و نکره کناردستی اش شکایت کند، یک جا تهدیدها و تذکرهایی که از سر ساعت به این پیاز* کودن کرده بودم تبدیل به خشم شد. عصبانیتم بندرت از کنترل خارج می شود و این بار هم نشد. اما به داد و هواری که سرش کردم با بی اعتنایی و پررویی برگشت و بدش نمی آمد که پس گردنی ای که کفایت تنبیه اش را نمی کرد تلافی کند. اما این دیگر قابل اغماض نبود. برای اولین بار تصمیم گرفتم و دقیقا تصمیم گرفتم که به روش مرسوم بین شاگردهای مدرسه و معلم ها رفتار کنم. پیاز را با پس گردنی و اردنگی از میز بیرون کشیدم و از کلاس بیرون کردم. فرار کرد و از مدرسه دررفت. صبح روز بعد از بخت بدش با من کلاس داشتند. در معیت مبصر روانه دفترش کردم. رفت و با ناظم برگشت. راهش ندادم و قضیه را برای ناظم گفتم که سرخ شد و پسرک ابله را باز به دفتر برگرداند. شاگرد ریز میز اولی تا آخر ساعت از درد دماغ گرد کوفته ای اش اشک ریخت. نمی دانم بعد کلاس دوباره بخاطر گریه کردن و لو دادن آن بچه پیاز کودن از او کتک خورد یا نه.
* بچه ها رویش اسم پیاز گذاشته اند؛ با این که ممنوع کرده ام، باز هربار موقع حضورغیاب پشت بند فامیلش که می خوانم تکرار می کنند: حسن پیاز