آدمایی که جمع کردن بلدن، اونایی که بلد نیستن.

(I)
اسم من نوشین یا نوش آفرین نیست. نوشی هم نیست. بچه ها هم اسمهاشون آلوشا و ناشا نیست. هیچکدوم. حتی اونا رو تو خونه آلوشا و ناشا صدا نمیکنم. خیلی خوش اخلاق باشم صداشون میکنم کلوچه (که به مرور زمان تبدیل شده به کلوکی) و تی بگ… من جوون و شاداب نیستم. مهربون هم نیستم. تمام روزای قبل از عید وقتمو صرف سائیدن سرامیک کف خونه و دستشویی و حمام کردم. شیشه ها و دیوارا رو شستم. پرده ها، مبلا و فرشا رو هم. اجاق گاز و یخچال رو برق انداختم و انباری رو زیر و رو کردم. تمام کشوها رو بیرون ریختم و لباسای قدیمی رو جمع کردم. زیر تخت بچه ها پر بود از گنجایی که گم کرده بودن. زیر تخت این ماشین آمبولانسش بود. زیر تخت اون یکی شیر کوچولوی باغ وحشش. از زیر دراور هم یه شلوار بچه گونه پیدا کردم که یکی دو ماهه گمش کرده بودم. وقتی که خونه تکونیم تموم شد، احساس میکردم انگشتام مال خودم نیست. تمام مفاصل انگشتام درد میکرد. کمرم هم انگار دیگه دوست نداشت صاف بشه. اما اینا اصلا منو ناراحت نمیکنه. اصلا درد من از این چیزا نیست.
شبا که سر جام دراز میکشم هی با خودم تکرار میکنم: من از تنهایی نمیترسم. من از تنهایی نمیترسم. من از تنهایی نمیترسم… بعد بی اختیار میزنم زیر گریه. با خودم میگم اگه با هنوزم با بابای بچه ها زندگی میکردم، مثل همیشه تا اشکمو میدید، میگفت ادای زنونه س. اما وقتی تنهام دیگه هیچ احتیاجی ندارم به طرفم ثابت کنم که دارم واقعا گریه میکنم. گریه… یه جورایی خنده داره که آدم واسه گریه کردنش هم دلیل و مدرک بیاره.
من خوب میدونم که بدون شوهر، بدون پدر، بدون حضور و حمایت برادر، دایی، عمو و داشتن پسر بزرگ، یعنی تنها نفراتی که جامعه محرم یه زن میدونه، زندگی چه ریسک بزرگیه. من خوب میدونم که زن بودن خیلی شهامت میخواد.
نمیدونم پنج سال دیگه، از من چیزی باقی مونده که ثمره روزای سختیمو ببینم یا نه. اما اینو خوب میدونم که تا امروز سرسخت ایستادم و مقاومت کردم.
اونقدر به من سخت گذشته که روزای آسون برام حکم رویا رو پیدا کردن. اما هر بار، باز توی گوشم میپیچه: «همیشه برتر از شرایطی باشیم که در آن زندگی میکنیم.»

(II)
حالا حمل بر پز دادن بشه یا نشه، پسر من جمع کردن یاد گرفته. نه یه چیزی در حد شیش با شیش بشه دوازده. منطقش رو یاد گرفته. میگه اگه شیش با شیش بشه دوازده پس حتما پنج با شیش میشه یازده و همین طور تا آخر. همه دهنشون باز مونده. این بچه هیچ آموزش خاصی از طرف من یا مهد کودک واسه این کارا نگرفته.
اولین بار که دیدم داره جمع میکنه بدنم لرزید. خوب نیست. تا جایی که من میدونم هیچ خوب نیست…

(III)
دیروز که داشتم پله های دادگاه رو پائین می اومدم با خودم زمزمه میکردم جنگ جهانی دوم چهار سال طول کشید، من از هفده فروردین هشتاد تا حالا درگیر جریانی شدم که روند فرسایشیش اول منو داغون کرده بعد بچه هام رو. انگار نه انگار که بدترین جنگا هم با یه قطعنامه صلح تموم شدن…
آدما گذشته رو فراموش میکنن. فقط میخوان برنده باشن.

Advertisements