چشمای بسته

نمیخواستم جلوی صاحبخونه* واکنش تند نشون بدم اما وقتی آلوشا برای بار چندم به عمد ناشا رو که یه گوشه روی زمین خوابش برده بود تکون داد، دیگه حسابی عصبانی شدم.
زل زدم تو چشماش و با قاطعیت گفتم: «چند بار باید بهت بگم وقتی یکی خوابه یا چشماش بسته س نباید مزاحمش بشی؟»
آلوشا که اصلا از تندی من جا نخورده بود در نهایت آرامش و خونسردی گفت: «آره، شما راست میگین. میدونم… حتما بخاطر همینه که هر روز صبح ما رو با چشمای بسته از تخت بیرون میکشی تا بریم مهد کودک!»

صد بار گفتم جلوی جمع به این بچه حرف نزنم، یهو یه چیزی میگه خیط میشم، باز یادم رفت!
* یه جایی مهمون بودم.

Advertisements