عاقبت‌اندیش

اونقدر ناشا آروم دراز کشیده بود که فکر کردم خوابش برده. پتو رو روش کشیدم و بالش اضافه رو از روی تخت برداشتم. اما هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم که صدام کرد و گفت: «مامانی میشه شما اینجا بخوابی؟» برگشتم و نشستم لبه تختش و گفتم: «خواب نبودی؟» و بلافاصله اضافه کردم: «از چیزی ترسیدی؟» سرشو تکون داد و گفت: «آره. میترسم یه چیزی بیاد منو بخوره.» اونقدر گیج خواب بود که با خودم حساب کتاب کردم اگه پنج دقیقه تو اتاقش بخوابم تا خوابش ببره وقت کمتری میبره تا متقاعدش کنم هیچ چیزی نمیخوردش.
این بود که یه بالش کوچولو انداختم رو زمین و گفتم: «من همین جام مامان. تو راحت بگیر بخواب.» و دراز کشیدم. اما بعد از چند ثانیه ناشا که چشماش رو به زور باز نگه داشته بود، صدام کرد و گفت: «مامان… میگم… شما برو تو اتاق خودت بخواب. میترسم امشب شما رو بخورن. اونوقت من شبای دیگه چکار کنم؟»

Advertisements