اقرار صریح

پارچه رو گذاشت روی دهنم و گفت: «اونوقتش مثلا شما زندونی منی و نمیتونی داد بزنی.» بینی م رو جمع کردم و گفتم: «پپــــــــــــــف… این چه بوی بدی میده. بوی تف میده که…» ناشا با چشمای گرد شده پارچه رو نزدیک بینیش گرفت و گفت: «… وقتی من کردمش توی دهنم بو نمیداد که!»