حق و حقوق سفیدبرفی

کارتون سفید برفی که تموم شد، به بچه ها گفتم: «میدونین وقتی من بچه بودم کتاب سفید برفی رو داشتم؟» و وقتی هیجانشون رو دیدم گفتم: «از اون بهتر، میدونین هنوز این کتابو دارم؟» و کتاب قدیمی رو آوردم و اونو صفحه به صفحه ورق زدیم و عکساشو نگاه کردیم. یکی از نقاشیا سفید برفی رو نشون میداد که توی یه تابوت شیشه ای خوابیده و هفت کوتوله دارن دور و بر تابوتش گریه میکنن.
داشتم براشون توضیح میدادم همون جور که تو کارتون دیدن سفید برفی نمرده، فقط خوابیده که ناشا صورتشو جمع کرد و گفت: «خب حالا مرده باشه! حقشه سفید برفی احمق! تا اون باشه دیگه از دست غریبه بچه دزد خوراکی نگیره!» اما آلوشا که از گریه کوتوله ها حسابی ناراحت شده بود، با بغض رو کرد به خواهرش و گفت: «هیچم حقش نبود دختر به این خوشگلی! دلت میاد؟»

 
به گمونم بعضی چیزا ربطی به تربیت نداره. یه جورایی انگار تو ژن آدمه!!

Advertisements

میزبان ناخوانده

حس خوبی نیست، انگار که وقتی خونه ت شلوغه، یه عالمه مهمون که باهاشون رودروایسی داری، بی خبر بیان خونه ت.
حس خوبی نیست. باید نوشی باقی میموندم. باید همون جا، سر جای خودم باقی میموندم…

با خودم میگم اینم میگذره، نه اینکه برام مهم باشه کسی به اسم واقعیم صدام کنه، یا از چیزی نگران باشم، برعکس، من همه چیزایی رو که دارم دوست دارم. اما تغییر شرایط اونم با این سرعت… خودتون رو جای من بذارین، متوجه میشین که چی میگم.

اینا رو نوشتم که چند سال دیگه، وقتی که به شرایط جدیدم خو کردم، یادم نره چقدر سختم بود، و اگه کسی تو موقعیت من قرار گرفت، بتونم براش بنویسم: حس خوبی نیست، انگار که وقتی خونه ت شلوغه، یه عالمه مهمون که باهاشون رودروایسی داری، بی خبر بیان خونه ت…

فروش پستی

توجه: این نوشته قدیمیه. دیگه نه اون صندوق پستی مال منه و نه اون حساب بانکی و نه از کتابهام برام چیزی باقی مونده. فقط برای تکمیل آرشیو اینجا گذاشتمش.

و اما خرید کتاب:
چند روز پیش که دفتر ناشر بودم به من گفتن که به زودی پخش کتاب در کتابفروشی های عادی شروع میشه، میگم عادی بخاطر اینه که نوشته کتابدار منو یه کمی به فکر انداخته بود که مبادا کتاب فقط در کتابفروشیهای درسی پخش بشه. (اندیشه سازان در واقع یه ناشر آموزشیه) بنابراین اگه براتون زیاد فرقی نمیکنه صبوری کنین تا وقت پخش کتاب.
اما من صد تایی هم کتاب گرفتم برای فروش پستی که بی تعارف بگم از همین الان نگران این برنامه هستم، چون تا حالا نه از این کارا کردم و نه به نظرم کار چندان راحتی میاد.
به هر حال برای خرید کتاب درصورتیکه مایلین کتاب با پست عادی براتون ارسال بشه، کافیه مبلغ مورد نظر رو (یعنی به ازای هر جلد 500 تومان) به شماره حساب 300042001 0909 ، عابر بانک سپه بریزین، بعد اصل فیش بانکی رو به همراه یه کاغذ از اسم یا اسامی کسایی که مایلین براشون یادگاری نوشته بشه به آدرس: کرج، صندوق پستی 1744 – 31535 ، فرنوش مهرفروزانی ارسال کنین.
قبول زحمت میکنین اگه یه ایمیل با عنوان خرید کتاب به من بزنین و اطلاع بدین که پول رو به حساب ریختین و فیش رو پست کردین.
منم بلافاصله بعد از ارسال کتاب، بهتون ایمیل میزنم و توضیح میدم که کتاب با چه شماره قبضی (در صورتی که سفارشی باشه) و در چه تاریخی براتون ارسال شده.

 

توصیه نوشی:
1- من جای شما باشم ترجیح میدم کتاب با پست سفارشی برام بیاد، فرقی نمیکنه یه جلد کتاب بخواهین یا ده جلد! به هر جهت هزینه پست سفارشی رو برای هر بسته سفارش (شامل هر تعداد کتاب) 200 تومان در نظر گرفتم، که اگه شما هم لطف کنین و این دویست تومان رو هزینه کنین خیال منم راحتتره…
2- کپی فیش بانکی رو تا زمان دریافت کتاب پیش خودتون نگه دارین. به قول چلچراغیا کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

 

پی نوشت:
حساب عابر بانک سپه مال منه، اگه توی فیش فامیل دیگه ای اعلام شد نگران نشین.

اسم عمومی اعداد دو رقمی

دیروز آلوشا وسط خیابون ازم خواهش کرد از یه تلفن عمومی به دوستش زنگ بزنه. عجله داشتم اما چون میدونستم احتمالا براش تجربه جالبیه کارتمو از کیفم در آوردم و بهش گفتم: «خودت شماره دوستتو بگیر.» آلوشا با هیجان کارت رو توی دستگاه گذاشت و گوشی رو برداشت و تا اومد شماره رو بگیره، مکث کرد و بعد زل زد توی صورتم. نگاهی به آدمای پشت سرم انداختم و آروم بهش گفتم: «زود باش مادر، حالا فکر میکنن داریم بازی میکنیم.» یه کمی فکر کرد و گفت: «باشه مامان، الان…، شماره هومن اینا چهارصد و چهل چنداد و چند، چنداد و چند بود؟!!!»

دایره دوست‌داشتنی

این نوشته از وبلاگ دیوانهبعضی وقتا هم باید یه گوشه کنار دیوار بشینی و عزیزترین آدمای زندگیت رو نگاه کنی که دونه دونه از زندگیت خارج میشن٬ از اون دایره‌ی تنگ و دوست داشتنی‌ای که هر کسی رو توش راه نمیدادی. حتی فرصت و جرأت نمیکنی با یه لبخند سرد بدرقه‌شون کنی… میشه گفت خداحافظی بدون در آغوش گرفتن مثلا! از اینا که آدم تو فرودگاه مهرآباد مثلا خجالت میکشه کسی رو که داره باهاش خدافظی میکنه بغل کنه.

 

تذکر جانانه

این نوشته از وبلاگ پشت دریاهاداشتم ظرفها رو میشستم که حوصله ام سر رفت و بلند خوندم آی خورشید خانوم راندوو بذار سر کوچه امون که دیدم پارسا با تعجب از اتاقش اومد بیرون و گفت خورشید خانوم چیه دیوونه! بگو خوشگل خانوم.

دستور خرید

این نوشته از وبلاگ اژدهای خفتهديشب داشتم كتاب مي‌خوندم كه دادش كوچيكه اومد دنبالم و گفت: رها يك دقيقه بيا. منم كتاب بدست راه افتادم، مادرم توي آشپرخانه ظرف مي‌شست. وقتي به اتاق پدرم رسيدم، ديدم همه جمع شده‌اند و دارند براي تولد مادرم نقشه مي‌كشند، كه حسابي سورپريزش كنند. بحث سر اين بود كه هركس چي مي‌خواد براي مامان بگيره… خلاصه بماند كه با يكم شيطنت، برنامه همه رو به هم ريختم و هداياي همه رو عوض كردم. نتيجه‌اش هم اين شد كه من بايد جور همه رو بكشم و براي هر كدوم از برادرها خريد كنم. تازه از اونجا كه يك مقدار پدرم سرش شلوغه يك جور‌هايي بايد از طرف او هم كادو بگيرم.
الان توي اين فكر بودم، حالا كه دارم براي همه كادو مي‌گيرم، از طرف اون دادشم كه شهرستان درس مي‌خونه هم كادو بگيرم پی نوشت: اگر كسي هديه‌اي، كادويي نياز داره، خجالت نكشيد، زودتر خبر بدهيد كه براي شما هم بگيرم. 🙂

 
پی نوشت از نوشی:
تولد مامانا همیشه مبارکه. از طرف من و جوجه ها هم تبریک.

توجه

مسنجرم خرابه. نه میشه چت کرد، نه آفلاین بهم میرسونه، نه میتونم آفلاین بذارم. لطفا اگه از طریق مسنجر یاهو سعی کردین با من تماس بگیرین و جوابی نگرفتین، حمل بر بی ادبی و کم توجهی نشه.

 

تشویق

اونقدر آرزوی زندگی با بچه هام رو داشتم که خان هم متوجه شوریش شده! اولین نشونه شم اینکه وقتی در مقابل خواسته های بجا و نابجای ناشا، اطاعت امر میکنم، موهامو ناز میکنه و بهم میگه: «همیشه پیشت می مونم!»

 

چند متر شکم

داشتم که بشقابا رو از روی میز جمع میکردم که متوجه نگاه سمج آلوشا شدم. زیر لب غرغری کردم که چیه، شونه هاشو با بی اعتنایی بالا انداخت و گفت:«هیچی، منتظرم دسر بیاری!» با تعجب نگاش کردم و گفتم: «دسر؟ مامان جان شما این همه سوپ خوردی، ناهار خوردی، سالاد خوردی، بعدشم تازه یه کم شله زرد خوردی. همون شله زرده دسره دیگه… پاشو مادر، بسه، حالت بد میشه.» آلوشا با بی حوصلگی گفت: «من وقتی اون شله زرده رو خوردم به خودم نگفتم که این دسره، واسه همینم الان دلم دسر میخواد. ببین میتونی بستنی – شکلاتی – چیزی برام جور کنی؟!» کنار صندلیش زانو زدم و با خنده بهش گفتم: «پاشو مامان جان برو بیرون، بذار منم به کارام برسم. تو دیگه شکمت جا نداره قربونت برم. همون شله زرده هم زیادی بود. برو گلم. من اندازه شکم بچه م رو خوب میدونم. برو بهونه نگیر.» و اومدم از جام پاشم که آلوشا به سرعت گفت: «اندازه شکمم؟ واااااااااااای، چه عالی! چقدره مامان!؟»

زیر سرپوش بلور

ماهی دو بار بچه ها پدرشون رو میبینن. تو این روزاس که من هر بار متوجه چیزی جدیدی میشم که قبلا ندیده بودم: ماشینایی که از زیر پام در میرن و باعث میشن زمین بخورم یا عروسکایی که سرو کله شون زیر بالش و پتوی نامرتب تختم پیدا میشه و گاهگاهی فشار ناخواسته ای فریاد خنده و گریه شون رو بلند میکنه و منو از جا میپرونه. شلوار راحتی که دم در دستشویی گوله شده و افتاده، و آجرای پلاستیکی که مثل یه دیوار دم در اتاق چیده شدن و نصف راه ورودی رو گرفتن… هر بار تا میاد صدام بلند شه اسباب بازیاتونو جمع کنین، سکوت مطلق خونه یادم میندازه بچه ها نیستن، حداقل تا چند ساعت آینده نیستن، ممکنه چند وقت دیگه یه جوری بشه که بجز بعضی روزای خاص دیگه هیچوقت نباشن… بغض گلومو فشار میده، لبامو جمع میکنم و دولا میشم، اسباب بازی رو از رو زمین برمیدارم و سر جاش میذارم، اونوقت اون چیزی رو میبینم که میگم قبلا ندیده بودم. یا شایدم دیده بودم، اما متوجه ش نشده بودم…

 

راستی شما اون شعر محمد زهری رو شنیدین که میگه،
زیر سرپوش بلور
تو هوا بودی


؟

 

پی نوشت:
راستی، امروز دوم خرداد بود.

این همه فریاد بدون جواب

هرگز به کسی نگفتم دو روز بچه هات رو بده به باباشون، خودش خسته میشه برشون میگردونه. نه به کسی گفتم و نه خودم تا حالا امتحانش کردم.
جلوی چشمای خود من برادر یکی از بهترین دوستای سابقم، زنش رو طلاق داد و بچه ها رو گرفت. کوچیکه که فقط یازده ماه داشت تمام سالهایی رو که باید شیر میخورد و درست تغذیه میشد، منحصرا با نون باگت و چای سیر شد. سه بار تب منجر به تشنج داشت، سه بار هم زیر چادر اکسیژن رفت. الان 5 سالشه، هنوز باید پوشک بشه، به سختی میتونه فعالیت عادی یه بچه 5 ساله رو داشته باشه. مرتب دیازپام بهش میدن. بدنش اونقدر پوکه که گفتن با یه سرما خوردگی عادی ممکنه تا پای مرگ بره (ثروت این خانواده وصف نشدنیه.)
بزرگتره دبستانیه.سوم یا چهارم دبستان. فکر نمیکنم توی خونواده شون بچه ای به اندازه اون کتک خورده باشه. پرخاشگره و عصبی به نظر میرسه. با اینکه از تنهایی و تاریکی خیلی میترسید اتاقش دورترین، تاریکترین و وحشتناکترین اتاق خونه بود. یه اتاق زیر شیروانی که یه آدم یه متر و نیمی باید دولا دولا توش راه میرفت. (اونا یه اتاق خالی طبقه اول خونه شون داشتن.)
حالا بعد از این همه سال، بچه ها رو دارن به مادرشون برمیگردونن. بچه ها میرن پیش مامانشون چون نامادری، پدر و بچه کوچیک مشترکشون رو خسته کردن. بچه ها برمیگردن پیش مامانشون، با دردایی که هیچوقت نمیتونن فراموش کنن.

خسته شدم. من نمیگم مامانا خوبن و باباها بد. فقط میخوام حق رو پیشاپیش به کسی ندین، بررسی کنین. همه پدرها صلاحیت نگه داشتن بچه ها رو ندارن.
خسته شدم…
خسته شدم از این همه فریاد بدون جواب: بخونین.

شگون

این متن از وبلاگ از روی کلمات به سادگی گذر نکنیمزن و شوهر پیر و بانمکی هستند. وقتشان را با نشستن روی پله ی دم در خانه شان و قدم زدن توی کوچه و گهگاه با همسایه ها گپی زدن پر می کنند. دو سه روز پیش که از سر کار بر می گشتم، کنار خانه شان ایستادم و کمی حال و احوال کردم. از من سراغ یکی از گربه های کوچه را می گرفتند که گویا وضع حمل کرده بود. گفتم: «ندیده امش!» کمی درباره گربه هه حرف زدیم و بعد خداحافظی کردم و آمدم خانه. پدرم داشت توی بالکن قدم می زد و جعبه های پودر لباسشویی ِ ته بالکن را مرتب می کرد که یکدفعه یک جعبه از دستش رها شد. آرام صدایمان زد و گفت:» بچه ها بیایید! یه بچه گربه اینجاست!»
گربه های زیادی توی خانه ما وضع حمل کرده اند. از همان بچگی ها مادرم همیشه می گفت: «زاییدن گربه ها توی خانه مان خیلی شگون دارد!» مادرش آمد! جعبه ها را زیر و رو کرد. گربه کوچیکه را پیدا کرد و به دندانش گرفت و از خانه ما برد. بدو بدو می دوم سمت حال و رو به مادرم می گویم:
– مامان زاییدن گربه توی خونه شگون داره، مگه نه؟
– آره! خیلی.
– ولی اگه یه گربه بچه شو از خونه ما ببره چی؟ بدشگون می شه. آره؟
– (می خنده!) نه!
– راست بگو!
– نخیر، مهم زاییدنشه! وگرنه گربه سه چهار بار جاشو عوض میکنه بعد زایمانش …

بهار را باور کن

داره بارون میباره و من امشب بیخواب شدم. نه بخاطر روز سختی که داشتم ، نه بخاطر فکرایی که توی مغزم تلنبار شدن، نه بخاطر هیچ چیز دیگه.
من دلم برای هاله تنگ شده. میدونین؟…

فقط سه سال و نیم پیش

دستمو به آرومی روی شونه ناشا گذاشتم و سرمو تکون دادم. ناشا که از نگاه من جون گرفته بود، بلند و شمرده اسمشو گفت و منتظر موند تا افسر نگهبان برگه رو پر کنه. آقای افسر که از اعتماد به نفس بچه ها خوشش اومده بود، با مهربونی به ناشا گفت: «میدونستی اسم تو یه اسم قدیمیه؟ اسم یه معبده نزدیکای شهری که من توش به دنیا اومدم.»
ناشا سرشو تکون داد انگار که میدونسته. اما آلوشا که تا اون موقع داشت سعی میکرد روی زمین مورچه پیدا کنه، سرشو بالا آورد و با تعجب پرسید: «قدیمیه؟» افسر نگهبان با لبخند جواب داد: «آره، ناشا یه اسم قدیمیه.» آلوشا که حسابی جا خورده بود، آب دهنشو قورت داد و گفت: «مطمئنین؟ آخه ناشای ما پونزده آذر به دنیا اومده، اونقدرام قدیمی نیستا!»

Posted by Nooshi at 07:52 PM

کتابی به رنگ هندوانه

حالا این تقلبه یا یه شیوه جدید، اما آلوشا برای ناشا راه حل خوبی واسه تشخیص رنگ پیدا کرده. این جوری که اگه رنگ زرد رو نشون ناشا بدیم و بپرسیم این چه رنگیه، میگه رنگ خورشید، یا سبز شده رنگ برگ… یا آبی که شده رنگ استقلال! (آلوشا استقلالیه)
این طوری واسه اینکه ناشا چیزی رو بیاره سردرگم نمیمونم بهش بگم کدوم، کافیه بگم همون کتابه که رنگ هندونه س!
اما جدا از این صحبتا کسی میتونه منو راهنمایی کنه چرا ناشا اسم رنگا رو یاد نمیگیره اما میتونه وسایل همرنگ رو جدا کنه؟ این بچه توی همه چیز هوشش عادی و حتی گاهی بالاتر از عادیه، اما رنگا… اسفناکه، ناشا فقط رنگ صورتی رو میشناسه.

امر خیر

یه کمی از مکالمه تلفنی آلوشا با دایی ش:
– «دایی، عروسی کردی بلاخره؟»
– «…»
– «آهان، خب،.. میگم ما تو مهدمون چند تا دختر خوب داریم! خلاصه اگه خواستی…»

گلهای ما

این متن از وبلاگ گلهای ماچند روزه صبح که بيدار ميشه گريه ميکنه و ديگه با خوش اخلاقی نمياد سر وقت آدم. يک ريز صدا (بخونيد ناله!) ميکنه و مامااااان ميگه. منم ميرم در حالی که محمد داره ترو تميزش ميکنه شروع ميکنم ناز کردن و بوس کردنش تا کمی آروم ميشه و کم کم ناله کردن يادش ميره.
امروز صبح گير داده بود به خواهرش که اللا و للا تو بايد زيرپوش منو بپوشی! هی ياسمن ادای پوشيدن درآورد که بابا اندازه ام نيست ولی کو گوش شنوا. خلاصه رفتم طرفشون و به رز گفتم بگذار برات قصه بگم اونم از ذوق قصه دست از سر خواهرش برداشت.
براش قصه اون نی نی رو گفتم که همش گريه ميکرد و همه با اينکه دوستش داشتن ديگه از گريه هاش خسته شده بدون چون نی نی سر هر چيزی الکی گريه ميکرد و داد ميزد بهش گفتم يکروز يک آقايی صدای گريه رو شنيد و گفت (صدامو هم کلفت کردم!) : اين صدای گريه از کجا مياد برم ببينم اين نی نی کيه داره گريه ميکنه ! تمام توجه رز به من بود که يکهو گفت: جازی بکشه آق گرگه (ياسمن آقا گرگه رو بکشه) شنگول! منگول گريه نکنه! گريه بده! نی نی ی ی ی!!! گريه بده! برو بروووو آق گرگه بتتتت (بد)! و پا شد و نشست تا زيرپوشش رو بپوشونم.
فکر کردم از اينکه با صدای کلفت حرف زدم از آقا گرگه ترسيده بهش گفتم اون که آقا گرگه نبود يک پليس مهربون بود که وقتی شنيد نی نی گريه ميکنه رفت ببينه شايد نی نی واقعا چيزيش شده آخه نی نی ها نبايد هيچ وقت الکی گريه کنند بزرگترها ناراحت ميشن.
همونطوری که دستش رو آورد جلو تا زيرپوشش رو بپوشونم گفت: Baby خوب! گريه بتتتتت!!! برووو! ای گريه بتتتت! يوزی (رزی) اکلييی (الکی) گريه نکنه!
فکر کنم پيغام رو گرفته…

نوشی و جوجه‌های خودمون

یادتونه وقتی کتاب خانوم پیرزاد چاپ شد خیلی از بلاگرا در مورد اون قسمت از کتاب که راجع به وبلاگ بود چی نوشتن؟ نوشتن جیران و جوجه هایش که همون نوشی و جوجه هایش خودمونه.
اون روزا خوشحال بودم که متعلق به جامعه ای هستم به اسم بلاگرها. اما حالا… 
خواهش میکنم… بسه دیگه، هی نگین خانم فلانی نویسنده وبلاگ نوشی و جوجه هایش؛ میخوام مثل همیشه نوشی و جوجه هایش خودتون باشم.

 

اطلاع‌رسانی

Cover[1]

اینم اون توضیحی که قرار بود واسه روز یکشنبه بنویسم:
پخش و فروش کتاب مطلقا دست من نیست. بنابراین این که در کتابفروشیهای معمولی بشه پیداش کرد یا نه رو نمیدونم. به من گفتن که فروش آنلاین ندارن. فروش پستی هم. حالا شاید بشه با مسئول فروش انتشارات صحبت کرد که حداقل فروش آنلاین داشته باشن.
قرار شده یه تعدادی کتاب رو خودم بگیرم و بتونم در فروشش سهیم باشم. بی رودروایسی من از این کارها بلد نیستم! میگن باید شماره حساب تعیین کنم. باید صندوق پستی معلوم کنم. باید هزینه پست و کتاب رو دربیارم و باید محاسبه کنم که از روزی که نامه شما به دست من میرسه چه قدر طول میکشه تا کتاب به دستتون برسه.
(از این بابت میتونم قول بدم که یادگاری خطی کوچولویی به اسم خودتون توی کتاب خواهم نوشت.)

اما راحتترین راه برای خرید کتاب اینه که برین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، سالن سی و هشت A ، غرفه ناشران آموزشی، انتشارات اندیشه سازان.
فراموش نکنین:
* من شماره غرفه رو نمیدونم.
** از کتاب نوشی و جوجه هاش حتی یه دونه تا حالا به خود منم ندادن!
*** گفتن کتاب رو با کمی تردید از دوشنبه و با اطمینان خاطر از سه شنبه میتونین بخرین.
**** دوستی امروز زنگ زد و گفت که توی شناسنامه کتاب اسم منو اشتباهی نوشتن. اسم من نوشین نیست. لطف کنین و درستش کنین.

نوشیی که دلش برای نوشی ماندن تنگ خواهد شد

Cover[1]

بعد از چند وقت؟ فکر میکنم تقریبا بعد از دو سال. چند بار رفتم و اومدم؟ راستش حسابش از دستم در رفته و الان راضیم؟ اینو هم نمیدونم.
یه چیزایی هست که آدم سعی میکنه در موردش صحبت نکنه، نه اینکه دوست نداشته باشه، اما دلهره داره که موضوع مورد علاقه بقیه نباشه. این کتاب هم از اون حکایت هاس.
فقط قبل از هر صحبتی دلم میخواد اینو بگم که من بابت نوشتن این وبلاگ بارها تهدید شدم. بارها سعی شد با استفاده از قضیه وبلاگ نویسی به من ضربه قانونی زده بشه، برای کتاب هم حکایت کم نداشتم… کم نبوده زجری که کشیدم. پس لبخندی که امروز میزنم نه بخاطر چاپ کتاب نوشی و جوجه هاش بلکه بخاطر اینه که حداقل اینجا جواب صبوریم رو گرفتم.

روز اول که آقای امیرحسین مهدی زاده پیشنهاد چاپ نوشته هام رو دادن زیاد باورم نشد قضیه میتونه جدی باشه. بعدها که آقای علیرضا حسینی (که حق استادی گردن من دارن) به من گفتن که کتاب رو چاپ کنم موضوع رو جدی گرفتم، اما با این شرط که من هیچ مداخله ای در پیدا کردن ناشر نمیکنم. نه وقتش هست، نه اعصابش، نه آشنایش…
و به این طریق آقای حسینی (هر جا هستن خدا حفظشون کنه) منو به آقای وقفی پور معرفی کردن و از اونجا سر از انتشارات اندیشه سازان درآوردم…. و دو سال، دو سال من و جوجه ها هی رفتیم و هی اومدیم و ته دل گفتیم عجب دردسری برای خودمون درست کردیم!
بچه ها رو به آقای آروین فولادی فر نشون دادم و خواستم طرحها به بچه ها نزدیک باشه. آقای شهریار وقفی پور هم کار ویراستاری رو انجام دادن. کارها رو خودم تایپ کرده بودم اما مسلما گروه بیشماری در انتشارات اندیشه سازان روی این کتاب کار کردن که من اسامی اونا رو نمیدونم.
کتاب در صفحات کم چاپ شد: 56 صفحه. قیمتش هم شد 500 تومان که به نظرم کاملا مناسب بود. من فکر میکنم نوشته های نوشی کشش حتی صد صفحه رو نداشت. خود من حوصله م نمیکشه بشینم دویست صفحه از کتابی رو بخونم که نه رمانه و نه داستان کوتاه. نه حکایته و نه شعر.
قرار بود اگر این کتاب جواب داد تجدید چاپ بشه، و نوشی های بعدی هم از چاپ در بیاد. شاید با خوشبینی ته دلم به تن تن و میلو فکر میکردم!
توی کتاب مطلقا به دغدغه ها و زندگی شخصیم اشاره نشده. اصلا اشاره ای به تلاش من برای گرفتن حضانت بچه ها نشده، ایفاگران کتاب بچه ها هستن و بس. بنابراین اگه از مشکلات من تا امروز چیزی متوجه نشدین توی کتاب هم دنبالش نگردین.
شاید تا حالا متوجه شدین که نوشته های آرشیو از نیمه راه شروع میشن. درست حدس زدین، من آرشیو 5 ماه رو به کل از این وبلاگ حذف کردم چون فکر میکردم بهتره تا چاپ کتاب در دسترس قرار نگیره. حالا که کتابش چاپ شد میتونم اونا رو هم دوباره احیا کنم. نوشته های کتاب نوشی و جوجه هاش فقط چند ماه اول وبلاگ نویسی رو در برگرفته که طبیعیه ناشا در اون سهم کمتری داره. نوشتم ناشا؟ آهان… اسم واقعی من روی کتاب هست. کتاب هم به بچه هام تقدیم شده، با اسم واقعی شون…
حالا دیگه میتونم بنویسم، هرگز در این وبلاگ دروغی ننوشتم که حالا با افشای نام واقعیم و تطابقش با اون چیزی که نوشتم دچار هراس بشم**. متاسفانه قصه غمگین زندگی من واقعیه.

کتاب رو احتمالا میتونین از نمایشگاه بخرین. شاید بهتر باشه به خود ناشرش سر بزنین. اگه یه کمی صبوری کنین من تا یکشنیه دقیقا مینویسم چه باید کرد. شاید بتونم برای بچه هایی که ساکن تهران نیستن ترتیب خرید پستی رو بدم. بی تعارف، من در فروش این کتاب هیچ عایدی ندارم بجز حق تالیف مقرر که ثابته و رقم دندون گیری هم نیست. اما اگه بتونم کاری بکنم دریغ نخواهم کرد.

حتی حالا هم که پرده ها کنار رفته و معلوم شده من کی هستم دلم میخواد بنویسم: دوستتون دارم، همه تون رو که با نگرانی زندگی منو دنبال میکنین و ازتون صمیمانه میخوام برامون دعا کنین.

پی نوشت
*عکس کوچک شده روی جلد کتابم رو از وبلاگ هاله برداشتم.
**حداقل حالا دیگه مجبور نیستم به ایمیلی جواب بدم که اسمم جیران نیست! زویا پیرزاد هم نیستم!!

بخاطر یک مشت آدامس

تلویزیون داشت یه فیلم مستند راجع به کروکودیل نشون میداد. خواستم خاموشش کنم اما چشمم افتاد به بچه ها که مبهوت جلال و جبروت کروکودیله، یادشون رفته بود اون همه آدامسو که توی دهنشون چپونده بودن بجون و خیره، با دهن نیمه باز تلویزیون نگاه میکردن.
نشستم کنارشون و گفتم: «ترسناکه؟» جوابم رو دقیق دقیق که ندادن اما آلوشا من منی کرد و پرسید: «کروکودیلا فکر کنم چهل تا دندون داشته باشن. آره؟» اول اومدم بگم آره، بعد منطقم رو بکار انداختم و گفتم: «گمون نمیکنم، چون ما آدما سی و دو تا دندون داریم و دهنمون این قدره، به نظرم باید دندوناش خیلی بیشتر از این حرفا باشه. نگاه کن ببین چه فک و دهن گنده ای داره.»
و با این جمله من ناشا و آلوشا دوباره به تلویزیون دقیق شدن و دهن و دندونای کروکودیله نگاه کردن که یهو ناشا گفت: «وااااااااااااااای مامان، فکرشو بکن با این دهن گنده ش چند تا بسته آدامسو میتونه یه دفه بخوره.»

معادله چندمجهولی

آلوشا ماشین حساب به دست نزدیکم شد و گفت: «مامان اگه گفتی یک بعلاوه یک مساویه با دو میشه چند؟!» گفتم: «خب همون جور که خودتم گفتی میشه دو دیگه.» سرش رو با ناراحتی این ور اون ور کرد و گفت: « د نه دیگه، اینو که من گفتم، شما اگه بلدی بگو میشه چند!»

!!!

منطق

خاله،ناشا رو محکم تو بغلش گرفت و گفت: «آخ ناشا، وقتی برم خیلی دلم برات تنگ میشه.» ناشا بی خیال نگاش کرد و گفت: «خب نرو!»

موعد مقرر

مام فضای صندوق عقب تاکسی رو که کالسکه بچه پر کرد. روی صندلی جلوی ماشین رو هم کیسه های خرید مواد غذایی گرفت. خواهرم نی نی رو بغل کرد و منم ناشا رو نشوندم توی بغلم. با آلوشا سه تایی نشستیم صندلی عقب و از همون ثانیه اول غرغر بچه ها شروع شد که جا تنگه!
تو این وانفسا آلوشا هم گیر داده بود به من و چپ و راست صورتم رو با دوتا دستاش میگرفت و هی میبوسید و با هیجان میگفت: «قربون فدات برم!» و باز میبوسید.
راستش سر بوس چهارم-پنجمی بود که دیگه بریدم. برای بار چندم روسریمو درست کردم و گفتم: «بسه مامان جان.» بدون توجه روسری تازه مرتب شده رو دوباره بهم ریخت و گفت: «قربونت برم آخه.» خنده عصبی کردم و گفتم: «مادر من…» و خودمو یه کم کنارتر کشیدم.
فکر کردم یه کمی خشن بودم، نفسی تازه کردم و گفتم: «محبتت رو همین جور بی هدف خرج نکن مامان. واسه هر چیزی حدی بذار. تو دو روز دیگه میخوای بری زن بگیری… باور کن با این کارت زنتو هم فراری میدی.» و تو مغزم داشتم کلنجار میرفتم منع بچه از ابراز محبت اساسا کار درستیه یا نه و فکر میکردم قدیمیا راست میگفتن که اندازه نگه دار… و که آلوشا دوباره یه بوس آبدار از صورتم گرفت و گفت: «دو روز دیگه قرار نیست زن بگیرم که، کلاس ژیمناستیک دارم. اون لباس خوشگله رو که نوار آبی کنار شلوارش داشت برام میخری مامان خوشگلکم یا نه؟!»