نوشیی که دلش برای نوشی ماندن تنگ خواهد شد

Cover[1]

بعد از چند وقت؟ فکر میکنم تقریبا بعد از دو سال. چند بار رفتم و اومدم؟ راستش حسابش از دستم در رفته و الان راضیم؟ اینو هم نمیدونم.
یه چیزایی هست که آدم سعی میکنه در موردش صحبت نکنه، نه اینکه دوست نداشته باشه، اما دلهره داره که موضوع مورد علاقه بقیه نباشه. این کتاب هم از اون حکایت هاس.
فقط قبل از هر صحبتی دلم میخواد اینو بگم که من بابت نوشتن این وبلاگ بارها تهدید شدم. بارها سعی شد با استفاده از قضیه وبلاگ نویسی به من ضربه قانونی زده بشه، برای کتاب هم حکایت کم نداشتم… کم نبوده زجری که کشیدم. پس لبخندی که امروز میزنم نه بخاطر چاپ کتاب نوشی و جوجه هاش بلکه بخاطر اینه که حداقل اینجا جواب صبوریم رو گرفتم.

روز اول که آقای امیرحسین مهدی زاده پیشنهاد چاپ نوشته هام رو دادن زیاد باورم نشد قضیه میتونه جدی باشه. بعدها که آقای علیرضا حسینی (که حق استادی گردن من دارن) به من گفتن که کتاب رو چاپ کنم موضوع رو جدی گرفتم، اما با این شرط که من هیچ مداخله ای در پیدا کردن ناشر نمیکنم. نه وقتش هست، نه اعصابش، نه آشنایش…
و به این طریق آقای حسینی (هر جا هستن خدا حفظشون کنه) منو به آقای وقفی پور معرفی کردن و از اونجا سر از انتشارات اندیشه سازان درآوردم…. و دو سال، دو سال من و جوجه ها هی رفتیم و هی اومدیم و ته دل گفتیم عجب دردسری برای خودمون درست کردیم!
بچه ها رو به آقای آروین فولادی فر نشون دادم و خواستم طرحها به بچه ها نزدیک باشه. آقای شهریار وقفی پور هم کار ویراستاری رو انجام دادن. کارها رو خودم تایپ کرده بودم اما مسلما گروه بیشماری در انتشارات اندیشه سازان روی این کتاب کار کردن که من اسامی اونا رو نمیدونم.
کتاب در صفحات کم چاپ شد: 56 صفحه. قیمتش هم شد 500 تومان که به نظرم کاملا مناسب بود. من فکر میکنم نوشته های نوشی کشش حتی صد صفحه رو نداشت. خود من حوصله م نمیکشه بشینم دویست صفحه از کتابی رو بخونم که نه رمانه و نه داستان کوتاه. نه حکایته و نه شعر.
قرار بود اگر این کتاب جواب داد تجدید چاپ بشه، و نوشی های بعدی هم از چاپ در بیاد. شاید با خوشبینی ته دلم به تن تن و میلو فکر میکردم!
توی کتاب مطلقا به دغدغه ها و زندگی شخصیم اشاره نشده. اصلا اشاره ای به تلاش من برای گرفتن حضانت بچه ها نشده، ایفاگران کتاب بچه ها هستن و بس. بنابراین اگه از مشکلات من تا امروز چیزی متوجه نشدین توی کتاب هم دنبالش نگردین.
شاید تا حالا متوجه شدین که نوشته های آرشیو از نیمه راه شروع میشن. درست حدس زدین، من آرشیو 5 ماه رو به کل از این وبلاگ حذف کردم چون فکر میکردم بهتره تا چاپ کتاب در دسترس قرار نگیره. حالا که کتابش چاپ شد میتونم اونا رو هم دوباره احیا کنم. نوشته های کتاب نوشی و جوجه هاش فقط چند ماه اول وبلاگ نویسی رو در برگرفته که طبیعیه ناشا در اون سهم کمتری داره. نوشتم ناشا؟ آهان… اسم واقعی من روی کتاب هست. کتاب هم به بچه هام تقدیم شده، با اسم واقعی شون…
حالا دیگه میتونم بنویسم، هرگز در این وبلاگ دروغی ننوشتم که حالا با افشای نام واقعیم و تطابقش با اون چیزی که نوشتم دچار هراس بشم**. متاسفانه قصه غمگین زندگی من واقعیه.

کتاب رو احتمالا میتونین از نمایشگاه بخرین. شاید بهتر باشه به خود ناشرش سر بزنین. اگه یه کمی صبوری کنین من تا یکشنیه دقیقا مینویسم چه باید کرد. شاید بتونم برای بچه هایی که ساکن تهران نیستن ترتیب خرید پستی رو بدم. بی تعارف، من در فروش این کتاب هیچ عایدی ندارم بجز حق تالیف مقرر که ثابته و رقم دندون گیری هم نیست. اما اگه بتونم کاری بکنم دریغ نخواهم کرد.

حتی حالا هم که پرده ها کنار رفته و معلوم شده من کی هستم دلم میخواد بنویسم: دوستتون دارم، همه تون رو که با نگرانی زندگی منو دنبال میکنین و ازتون صمیمانه میخوام برامون دعا کنین.

پی نوشت
*عکس کوچک شده روی جلد کتابم رو از وبلاگ هاله برداشتم.
**حداقل حالا دیگه مجبور نیستم به ایمیلی جواب بدم که اسمم جیران نیست! زویا پیرزاد هم نیستم!!

Advertisements