گلهای ما

این متن از وبلاگ گلهای ماچند روزه صبح که بيدار ميشه گريه ميکنه و ديگه با خوش اخلاقی نمياد سر وقت آدم. يک ريز صدا (بخونيد ناله!) ميکنه و مامااااان ميگه. منم ميرم در حالی که محمد داره ترو تميزش ميکنه شروع ميکنم ناز کردن و بوس کردنش تا کمی آروم ميشه و کم کم ناله کردن يادش ميره.
امروز صبح گير داده بود به خواهرش که اللا و للا تو بايد زيرپوش منو بپوشی! هی ياسمن ادای پوشيدن درآورد که بابا اندازه ام نيست ولی کو گوش شنوا. خلاصه رفتم طرفشون و به رز گفتم بگذار برات قصه بگم اونم از ذوق قصه دست از سر خواهرش برداشت.
براش قصه اون نی نی رو گفتم که همش گريه ميکرد و همه با اينکه دوستش داشتن ديگه از گريه هاش خسته شده بدون چون نی نی سر هر چيزی الکی گريه ميکرد و داد ميزد بهش گفتم يکروز يک آقايی صدای گريه رو شنيد و گفت (صدامو هم کلفت کردم!) : اين صدای گريه از کجا مياد برم ببينم اين نی نی کيه داره گريه ميکنه ! تمام توجه رز به من بود که يکهو گفت: جازی بکشه آق گرگه (ياسمن آقا گرگه رو بکشه) شنگول! منگول گريه نکنه! گريه بده! نی نی ی ی ی!!! گريه بده! برو بروووو آق گرگه بتتتت (بد)! و پا شد و نشست تا زيرپوشش رو بپوشونم.
فکر کردم از اينکه با صدای کلفت حرف زدم از آقا گرگه ترسيده بهش گفتم اون که آقا گرگه نبود يک پليس مهربون بود که وقتی شنيد نی نی گريه ميکنه رفت ببينه شايد نی نی واقعا چيزيش شده آخه نی نی ها نبايد هيچ وقت الکی گريه کنند بزرگترها ناراحت ميشن.
همونطوری که دستش رو آورد جلو تا زيرپوشش رو بپوشونم گفت: Baby خوب! گريه بتتتتت!!! برووو! ای گريه بتتتت! يوزی (رزی) اکلييی (الکی) گريه نکنه!
فکر کنم پيغام رو گرفته…