شگون

این متن از وبلاگ از روی کلمات به سادگی گذر نکنیمزن و شوهر پیر و بانمکی هستند. وقتشان را با نشستن روی پله ی دم در خانه شان و قدم زدن توی کوچه و گهگاه با همسایه ها گپی زدن پر می کنند. دو سه روز پیش که از سر کار بر می گشتم، کنار خانه شان ایستادم و کمی حال و احوال کردم. از من سراغ یکی از گربه های کوچه را می گرفتند که گویا وضع حمل کرده بود. گفتم: «ندیده امش!» کمی درباره گربه هه حرف زدیم و بعد خداحافظی کردم و آمدم خانه. پدرم داشت توی بالکن قدم می زد و جعبه های پودر لباسشویی ِ ته بالکن را مرتب می کرد که یکدفعه یک جعبه از دستش رها شد. آرام صدایمان زد و گفت:» بچه ها بیایید! یه بچه گربه اینجاست!»
گربه های زیادی توی خانه ما وضع حمل کرده اند. از همان بچگی ها مادرم همیشه می گفت: «زاییدن گربه ها توی خانه مان خیلی شگون دارد!» مادرش آمد! جعبه ها را زیر و رو کرد. گربه کوچیکه را پیدا کرد و به دندانش گرفت و از خانه ما برد. بدو بدو می دوم سمت حال و رو به مادرم می گویم:
– مامان زاییدن گربه توی خونه شگون داره، مگه نه؟
– آره! خیلی.
– ولی اگه یه گربه بچه شو از خونه ما ببره چی؟ بدشگون می شه. آره؟
– (می خنده!) نه!
– راست بگو!
– نخیر، مهم زاییدنشه! وگرنه گربه سه چهار بار جاشو عوض میکنه بعد زایمانش …