زیر سرپوش بلور

ماهی دو بار بچه ها پدرشون رو میبینن. تو این روزاس که من هر بار متوجه چیزی جدیدی میشم که قبلا ندیده بودم: ماشینایی که از زیر پام در میرن و باعث میشن زمین بخورم یا عروسکایی که سرو کله شون زیر بالش و پتوی نامرتب تختم پیدا میشه و گاهگاهی فشار ناخواسته ای فریاد خنده و گریه شون رو بلند میکنه و منو از جا میپرونه. شلوار راحتی که دم در دستشویی گوله شده و افتاده، و آجرای پلاستیکی که مثل یه دیوار دم در اتاق چیده شدن و نصف راه ورودی رو گرفتن… هر بار تا میاد صدام بلند شه اسباب بازیاتونو جمع کنین، سکوت مطلق خونه یادم میندازه بچه ها نیستن، حداقل تا چند ساعت آینده نیستن، ممکنه چند وقت دیگه یه جوری بشه که بجز بعضی روزای خاص دیگه هیچوقت نباشن… بغض گلومو فشار میده، لبامو جمع میکنم و دولا میشم، اسباب بازی رو از رو زمین برمیدارم و سر جاش میذارم، اونوقت اون چیزی رو میبینم که میگم قبلا ندیده بودم. یا شایدم دیده بودم، اما متوجه ش نشده بودم…

 

راستی شما اون شعر محمد زهری رو شنیدین که میگه،
زیر سرپوش بلور
تو هوا بودی


؟

 

پی نوشت:
راستی، امروز دوم خرداد بود.