حق و حقوق سفیدبرفی

کارتون سفید برفی که تموم شد، به بچه ها گفتم: «میدونین وقتی من بچه بودم کتاب سفید برفی رو داشتم؟» و وقتی هیجانشون رو دیدم گفتم: «از اون بهتر، میدونین هنوز این کتابو دارم؟» و کتاب قدیمی رو آوردم و اونو صفحه به صفحه ورق زدیم و عکساشو نگاه کردیم. یکی از نقاشیا سفید برفی رو نشون میداد که توی یه تابوت شیشه ای خوابیده و هفت کوتوله دارن دور و بر تابوتش گریه میکنن.
داشتم براشون توضیح میدادم همون جور که تو کارتون دیدن سفید برفی نمرده، فقط خوابیده که ناشا صورتشو جمع کرد و گفت: «خب حالا مرده باشه! حقشه سفید برفی احمق! تا اون باشه دیگه از دست غریبه بچه دزد خوراکی نگیره!» اما آلوشا که از گریه کوتوله ها حسابی ناراحت شده بود، با بغض رو کرد به خواهرش و گفت: «هیچم حقش نبود دختر به این خوشگلی! دلت میاد؟»

 
به گمونم بعضی چیزا ربطی به تربیت نداره. یه جورایی انگار تو ژن آدمه!!