وقتی آلوشا کوچک بود

به برنجای ریخته شده دور و بر بشقاب نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: «خوشت میاد برام کار درست کنی آلوشا؟ این چه وضع غذا خوردنه عزیز من؟» بازی کامپیوتری کوچولوشو از روی میز برداشت و بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دیگه!» راستش از این دیگه گفتنش حسابی کفرم دراومد. سرمو تکون دادم و گفتم: «باشه، خیالی نیست! وقتی بزرگ شدی و رئیس جمهور شدی منم به همه میگم چه جوری غذا میخوردی و چقدر مامانتو اذیت میکردی.» آلوشا بدون اینکه سرشو بلند کنه جواب داد: «آهان، باشه! فقط اینم بگین که اون وقتا رئیس جمهور یه پسر کوچولو بود!»

Advertisements

دوست خوب

یه دوست خوب، که احتمالا خوبیش بیشتر از دوستیشه، از دیروز تا حالا چند بار وبلاگم رو پینگ کرده و این موضوع باعث شده من امروز تعداد زیادی بازدید کننده داشته باشم بدون دلیل.

هیچ حال و حوصله متن گذاشتن نداشتم، اون هم تو این موقعیت. نوشتم فقط بخاطر اینکه خواننده های وبلاگ احساس سرگشتگی نکنن. لزومی به سر زدن هر روزه نیست. من مطلب خاصی نمینویسیم که تا بهش برسین از داغی افتاده باشه، فردا هم میشه سر زد.

از دوست خوب عزیز هم ممنون. چشم من هر روز آپدیت میکنم تا پینگهای شما هدر نره.

بی‌دهنی

ظرف سالاد رو گذاشتم وسط میز و به ناشا گفتم: «بیا سالاد بخوریم.» لباشو جمع کرد و صورتشو برگردوند و جوابمو نداد. با تعجب نگاش کردم و با خودم گفتم نازشو نمیکشم و یه چنگال گذاشتم جلوی آلوشا و گفتم که بخوره. تقریبا نصف سالاد رو خورده بودیم که دلم نیومد ناشا از بقیه ش سهمی نبره، این بود که رومو کردم بهش و گفتم: «سالاد نمیخوای مادر؟ تموم میشه ها…» ناشا با اخم و تخم فراوون سرشو آورد پایین و با اوقات تلخی گفت: «چرا میخورم، اما نه این سالادای دهن دهنی، یه ظرف بی دهنی برام بیار!!!»

چون بید خم شدن و چون بلوط ایستادگی کردن*

چند شبه نتونستم بخوابم. یه شب تا صبح راه رفتم. یه شب بالش انداختم کنار تخت پسرم و تا خروسخون به سقف نگاه کردم، یه شبم دخترکم رو بغل گرفتم و سعی کردم به لالایی نفسهای عمیق و منظمش گوش بدم تا شاید آروم بگیرم. این چند شبه من و بچه های کوچیکم واسه از دست ندادن همه چیزهای کوچیک و بزرگی که اصلاحات به ما داده، برای برد شما دعا کردیم.
امروز بهتون رای دادم. نه فقط من، که پسرکم هم به زور انگشت نشانه ش رو جوهری کرد و یه گوشه ورق – فکر کنم پشت ورقه ثبت نام و نشانم – زد. بعد سر خودکار رو با من گرفت و پیچش حروف دکتر مصطفی معین رو تکرار کرد. ورقه رأی رو به صندوق انداخت و با غرور به آدمهای دور و برش نگاه کرد.
من خیلی میترسم، اینو همیشه اعتراف کردم، اما راستش رو بخواین در کنار این ترس همیشگی هیچوقت امیدم رو از دست ندادم. هرگز نذاشتم زندگی کمرم رو بشکنه. نمیدونم شما رئیس جمهور میشین یا نه. اگه جوابم مثبت باشه اونوقت شما زیاد احتیاج به نظر من ندارین، میدونم برای اون روز یه تیم قوی و کارامد کنار شما ایستاده. اما اگه فردا اسم شما اعلام نشه…
خواهش میکنم یأس رو از ما دور کنین. مردم ما بیشتر از هر چیزی از ناامیدی رنج میبرن. با مردم همون حرفهایی رو بزنین که من این چند ساله مدام با خودم تکرار کردم تا بتونم دوام بیارم.
به ما بگین امید زنده میمونه، رشد میکنه، از بین نمیره… ما به امید احتیاج داریم.

 

با احترام تمام

 

 
* این جمله مال من نیست.
**من این متن رو دوبار تغییر دادم، چون به نظرم اومد اینو القا میکنه که چیزی رو واسه خودم خواستم. بعضی جمله ها رو حذف کردم تا به هدفم، همون چیزی که عنوان متنم هم بود برسم. پینگ دوم برای همین بود.

در حاشیه انتخابات

ALOOSHA2

1185023_10201272462126338_328104668

1098518_10201272463366369_1370437070

اون روزی که آلوشا پاشو کرد تو یه کفش که ازش عکس بگیرن و استیکر تحویلش بدن هیچ نمیدونستم واسه اینکار میخوادش! حالا از شوخی گذشته، صبح که داشتم اتاقشو تمیز میکردم زیر یکی از لباساش این ماشینو پیدا کردم.

هوم…! ظاهرا حضور فعال و پررنگی داره!

توضیح ضروری: دوربین من کیفیت بالایی نداره، باور کنین عکاسی من بهتر از این حرفاس!
توضیح غیر ضروری: عکسای روی ماشین، عکسای خود آلوشاس!

یقین

داشتیم بازی سئوال و جواب میکردیم. آلوشا پرسید: «بزرگترین حیوون روی زمین؟» با اطمینان داد زدم: «فیل.» گفت: «نخیرم.» با خودم فکر کردم شاید من درست نفهمیدم و منظورش کره زمین بوده. واسه همین گفتم: «آهان، فهمیدم: نهنگ.» اما اینبارم گفت: «هیچم نهنگ نیست.» با کنجکاوی پرسیدم: «امممم، نمیدونم، خودت بگو ببینم چیه.» و منتظر موندم ببینم چی میگه. رل زد تو چشمام و گفت: «دایناسوره دیگه.» سرمو بردم عقب و گفتم: «د نه دیگه، قبول نیست. دایناسورا خیلی وقته که دیگه وجود ندارن.» با لجاجت گفت: «دارن، خوبم دارن، تو جنگلای خارج زندگی میکنن.» با مهربونی خندیدم و گفتم: «نه مادر جون، باور کن تو هیچ جنگلی چه اینجا چه خارج، دایناسور پیدا نمیکنی.» و سرمو تکون دادم. اینو که گفتم با لبخند معناداری بهم گفت: «آخه تو خارج رفتی بدونی تو جنگلاش چه خبره؟ »

جنگ چای

این نوشته از وبلاگ باغ بی برگی:
زنان خسته: برای خودشان و آقا که نشسته و روزنامه می خواند چای می ریزند. روی مبل پای تلویزیون خوابشان می رود و چای سرد می شود.
زنان احمق: مرد وقتی به خانه می رسد باید چای تازه دم بخورد.
زنان فمینیست: زنان و مردان برابرند. سر ریختن چای با آقا دعوایشان می شود. از خیر خوردن چای می گذرند و بقیه شب را پشت به هم می خوابند.
زنان مازوخیست: تو چای نمی خوری پس من هم نمی خورم.
زنان شیک: خوردن چای را بی کلاسی میدانند.قهوه فوری و نسکافه را ترجیح می دهند. آقا هم هر وقت هوس چای می کند سری به خانه مادرش می زند. (فرض می کنیم که آقای محترمی است و خانه دومی ندارد.)
زنان امروزی: چای ریختن وظیفه مردان است. بعد هم خدا نگه دارد تی بگ را.
زنان تنها: برای خودشان چای می ریزند و منت هیچ کس را هم نمی کشند.

Posted by Nooshi at 07:39 PM

سیاه‌دل شاخدار

در رو که باز کردم آلوشا با هیجان پرید تو خونه و داد زد: «مامان، خواهر ایمان از اینایی داره که شما دارین، یعنی شما ندارین، تو کامپیوترتونه، اما اونا از کامپیوترشون درش آوردن. کاغذیه!» در رو بستم و با اخم گفتم: «داد نزن بچه.» کفشاشو در آورد و گفت: «گوش کن! از همونا که باهاش بازی میکنین، اونا بهش میگفتن پاسول. کاغذی بود. از اونا…» خندیدم، کفشاشو گذاشتم تو جا کفشی و گفتم: «آهان، پاسور، فکر میکنم داشته باشیم.» و بعد در حالیکه با سئوالای جورواجور پسرک مواجه شده بودم، رفتم سر کمد و از ته یکی از قوطی ها یه دسته ورق بازی بیرون کشیدم و براش توضیح دادم اینا چند تا هستن و به هر کدوم چی میگن و چه بازیایی میشه باهاش کرد.
بعدم توضیح دادم که این شکل قلب آدمه. واسه همین بهش میگن دل. این یکی شبیه یه جور سبزیه که بهش میگن گیشنیز، این یکی مثل خشت و آجر میمونه میشه خشت و وقتی رسیدم به اسپیک، دیدم معنی این یکی رو نمیدونم. یه خورده من من کردم و گفتم: «این یکی، پیک… اسپیک… میشه… راستش نمیدونم معنی این یکی چی میشه.» آلوشا با کنجکاوی ورق رو از دستم گرفت یه کم اینور اونورش کرد و با لبخند گفت: «فهمیدم، نگاش کن! اسپیک میشه قلب سیاهی که شاخ درآورده!!!» و انگشت اشاره ش رو محکم روی ورق کوبید.

نسبت خویشاوندی

تمام در و پنجره های خونه رو بستم و به بچه ها گفتم که اونام برن تو اتاقشون و در رو ببندن. بعد با پیف پاف افتادم دنبال مگس گنده سیاه زشتی که از نیم ساعت پیش نمیدونم از کجا توی خونه پیداش شده بود و دیگه کم کم داشت روی اعصابم راه میرفت. خوب که اسپری رو تو همه اتاقا خالی کردم، نشستم روی صندلی آشپزخونه و منتظر موندم تا آخرین وز وزای مگس تموم بشه و برم با یه جارو و خاک انداز جمعش کنم.
تو این فاصله بچه ها که از بسته شدن پنجره ها و پیف پاف زدن خیلی کنجکاو شده بودن، یواشکی در رو باز کردن و با هیجان دویدن سمت جنازه مگسه و با دقت به دست و پا و شکم گنده ش نگاه کردن. ناشا که بیشتر هیجان زده شده بود با دلهره و خنده به آلوشا گفت: «واااای. چه بزرگه. این چیه داداشی؟» آلوشا سرش با دقت نزدیک حشره نیمه جون کرد و گفت: «خرمگسه.» ناشا دوباره پرسید: «خرمگس؟! خرمگس دیگه چیه بابا جون؟» آلوشا که معلوم بود حس برادر بزرگی بهش دست داده با اعتماد به نفس گفت: «به بابای مگسا میگن خرمگس عزیزم!»
پی نوشت از نوشی: از همه باباهای عالم بواسطه تعبیر معصومانه پسر کوچولوم معذرت میخوام.

کودکان فراموش‌شده

این نوشته از وبلاگ بیلی و من… در افغانستان کودکان موجودات فراموش شده جامعه هستند. تو باور می‌کنی در ادبیات محاوره‌ای افغانها چیزی به‌نام «دختربچه» وجود ندارد؟ پسربچه را «بچه» خطاب می‌کنند و اگر لازم باشد تا دختر کوچکی را صدا بزنند به او می گویند «هو». آن کارها هم که تو نام بردی همان کودکان فراموش شده هستند…