نسبت خویشاوندی

تمام در و پنجره های خونه رو بستم و به بچه ها گفتم که اونام برن تو اتاقشون و در رو ببندن. بعد با پیف پاف افتادم دنبال مگس گنده سیاه زشتی که از نیم ساعت پیش نمیدونم از کجا توی خونه پیداش شده بود و دیگه کم کم داشت روی اعصابم راه میرفت. خوب که اسپری رو تو همه اتاقا خالی کردم، نشستم روی صندلی آشپزخونه و منتظر موندم تا آخرین وز وزای مگس تموم بشه و برم با یه جارو و خاک انداز جمعش کنم.
تو این فاصله بچه ها که از بسته شدن پنجره ها و پیف پاف زدن خیلی کنجکاو شده بودن، یواشکی در رو باز کردن و با هیجان دویدن سمت جنازه مگسه و با دقت به دست و پا و شکم گنده ش نگاه کردن. ناشا که بیشتر هیجان زده شده بود با دلهره و خنده به آلوشا گفت: «واااای. چه بزرگه. این چیه داداشی؟» آلوشا سرش با دقت نزدیک حشره نیمه جون کرد و گفت: «خرمگسه.» ناشا دوباره پرسید: «خرمگس؟! خرمگس دیگه چیه بابا جون؟» آلوشا که معلوم بود حس برادر بزرگی بهش دست داده با اعتماد به نفس گفت: «به بابای مگسا میگن خرمگس عزیزم!»
پی نوشت از نوشی: از همه باباهای عالم بواسطه تعبیر معصومانه پسر کوچولوم معذرت میخوام.