سیاه‌دل شاخدار

در رو که باز کردم آلوشا با هیجان پرید تو خونه و داد زد: «مامان، خواهر ایمان از اینایی داره که شما دارین، یعنی شما ندارین، تو کامپیوترتونه، اما اونا از کامپیوترشون درش آوردن. کاغذیه!» در رو بستم و با اخم گفتم: «داد نزن بچه.» کفشاشو در آورد و گفت: «گوش کن! از همونا که باهاش بازی میکنین، اونا بهش میگفتن پاسول. کاغذی بود. از اونا…» خندیدم، کفشاشو گذاشتم تو جا کفشی و گفتم: «آهان، پاسور، فکر میکنم داشته باشیم.» و بعد در حالیکه با سئوالای جورواجور پسرک مواجه شده بودم، رفتم سر کمد و از ته یکی از قوطی ها یه دسته ورق بازی بیرون کشیدم و براش توضیح دادم اینا چند تا هستن و به هر کدوم چی میگن و چه بازیایی میشه باهاش کرد.
بعدم توضیح دادم که این شکل قلب آدمه. واسه همین بهش میگن دل. این یکی شبیه یه جور سبزیه که بهش میگن گیشنیز، این یکی مثل خشت و آجر میمونه میشه خشت و وقتی رسیدم به اسپیک، دیدم معنی این یکی رو نمیدونم. یه خورده من من کردم و گفتم: «این یکی، پیک… اسپیک… میشه… راستش نمیدونم معنی این یکی چی میشه.» آلوشا با کنجکاوی ورق رو از دستم گرفت یه کم اینور اونورش کرد و با لبخند گفت: «فهمیدم، نگاش کن! اسپیک میشه قلب سیاهی که شاخ درآورده!!!» و انگشت اشاره ش رو محکم روی ورق کوبید.