بی‌دهنی

ظرف سالاد رو گذاشتم وسط میز و به ناشا گفتم: «بیا سالاد بخوریم.» لباشو جمع کرد و صورتشو برگردوند و جوابمو نداد. با تعجب نگاش کردم و با خودم گفتم نازشو نمیکشم و یه چنگال گذاشتم جلوی آلوشا و گفتم که بخوره. تقریبا نصف سالاد رو خورده بودیم که دلم نیومد ناشا از بقیه ش سهمی نبره، این بود که رومو کردم بهش و گفتم: «سالاد نمیخوای مادر؟ تموم میشه ها…» ناشا با اخم و تخم فراوون سرشو آورد پایین و با اوقات تلخی گفت: «چرا میخورم، اما نه این سالادای دهن دهنی، یه ظرف بی دهنی برام بیار!!!»