وقتی آلوشا کوچک بود

به برنجای ریخته شده دور و بر بشقاب نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: «خوشت میاد برام کار درست کنی آلوشا؟ این چه وضع غذا خوردنه عزیز من؟» بازی کامپیوتری کوچولوشو از روی میز برداشت و بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دیگه!» راستش از این دیگه گفتنش حسابی کفرم دراومد. سرمو تکون دادم و گفتم: «باشه، خیالی نیست! وقتی بزرگ شدی و رئیس جمهور شدی منم به همه میگم چه جوری غذا میخوردی و چقدر مامانتو اذیت میکردی.» آلوشا بدون اینکه سرشو بلند کنه جواب داد: «آهان، باشه! فقط اینم بگین که اون وقتا رئیس جمهور یه پسر کوچولو بود!»