خط و ربط

بچه ها با خوشحالی بالا و پایین پریدن و گفتن: «یعنی دیگه هر شب برامون قصه میگی؟ مثل پارسالا؟» سرمو تکون دادم و گفتم: «قصه میگم،… مثل اون وقتا.» و فکر کردم خوشحال کردن بچه ها چقدر راحته. بعد دستمو انداختم دور شونه هاشون و گفتم: «خب، حالا مثلا دلتون میخواد چی براتون بخونم؟» آلوشا گفت: «نه دیگه، فقط کتاب نه، بعضی وقتا از حفظ برامون قصه بگو، یا مثلا از بچگیات، مثل همونایی که دایی برامون تعریف میکرد… بعضی وقتام برامون فیلمایی رو که دیدی تعریف کن.» ابروهامو بردم بالا و گفتم: «این که خیلی سخت شد! فیلمایی که من دیدم به درد شماها نمیخوره که، اوناییم که به دردتون میخورن خب خودتون تا حالا دیدین لابد.» آلوشا سرشو تکون داد و گفت: «چرا هست، زیاد هست، مثل…» فکر کنم میخواست تام و جری- چیزی رو بگه که ناشا پرید تو حرفش و گفت: «مثل چُغالیه* سیاه!»

 

 

*فکر نمیکنین تلفظ شوالیه به مراتب از چُغالیه آسونتر باشه؟