خاطرات کودکی

این نوشته از وبلاگ زوزه گرگسه چهار ساله که بودم مثل خیلی از بچه ها مهد کودک می رفتم. مدتی بود که مادرم حدود ساعت نه سر کار می رفت. در نتیجه ما با هم صبحانه می خوردیم. لقمه هایی که مادرم به من می داد خیلی گنده بودند و در نتیجه من با خوردنشان مشکل داشتم. اما بالاخره جایی برای راحت شدن از آنها پیدا کردم. تا جایی که دوست داشتم و میلم می کشید، از لقمه هایی که عموما نون و مربا بودند می خوردم و بعد به بهانه ای از آشپز خانه بیرون می رفتم و لقمه را در محل از پیش تعیین شده می گذاشتم و البته مدتی بیرون از آشپز خانه می پلکیدم تا مادرم مشکوک نشود! این کار تا وقتی که مادرم مرا دستگیر کرد ادمه داشت. آخرین باری که من لقمه را در قرارگاه! گذاشتم و با احتیاط از پذیرایی بیرون آمدم، با منظره هولناکی! مواجه شدم: مادرم دست به سینه در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و من را که دید گفت: لقمت رو چی کار کردی؟ یادم نیست که به او چی گفتم، اما به هر حال دست من را گرفت و با هم به پذیرایی رفتیم. فکر می کنم مادرم وقتی رومیزی را بالا زد خیلی ناراحت شد، چون همه لقمه هایی که با زحمت درست کرده بود زیر میز پذیرایی لم داده بودند!

 

 

پی نوشت از نوشی:
بچه های منم از این کارا میکنن. مثلا ناشا لقمه ای رو که دوست نداره توی لپ سمت چپش نگه میداره و قورت نمیده. اگه پسته – بادوم یا چیزی رو که دوست داره بخواد بخوره، با دندونای سمت راست اونو میجوه و قورت میده، اما لقمه سمت چپ همچنان سر جاش باقی میمونه!

Advertisements