سکوت

سه ساعتی بود که پشت در اتاق قاضی نشسته بودم. جنجال کلافه کننده آدمایی که اغلبشون مثل من مشکل خانوادگی داشتن اونقدر حالم رو بد کرده بود که دلم میخواست خیلی زود نوبتم برسه و بتونم از دادگاه بزنم بیرون. زن جوون و قشنگی که کنارم نشسته بود با لحن صمیمانه ای بهم گفت: «با شوهرت مشکل داری؟» کلافه از انتظار، سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و این باعث مکالمه دو ساعته ای شد که من بیشتر نقش شنونده رو داشتم. وقتی که میخواستیم خداحافظی کنیم، با خوشرویی از من شماره تلفن همراهم رو خواست. تردید کردم، اما وقتی به لبخند صمیمیش نگاه کردم شماره رو روی یه تیکه ورق نوشتم و بهش دادم و راستش بعد از اون به کل قضیه رو فراموش کردم.
شاید اگه اون روزم بهم تلفن نمیزد، هیچوقت دیگه به یادش نمی افتادم. اما وقتی زنگ زد و با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد و سراغ کارم رو گرفت، یادم افتاد: «آهان، شما، همون خانوم توی دادگاه…» بدون اینکه منتظر احوالپرسی من بمونه، خندید و گفت: «فهمیدی چی شد؟ شوهرم بچه رو دزدید. پریروز… بچه داشت توی کوچه خونه مامانم اینا بازی میکرد، باباش اومد و بردش.» یخ کردم… اما لحن مادر خیلی عادی بود. پرسیدم:«حالا کجاس؟ میدونی؟ خبر از بچه ت داری؟» خندید و گفت: «برده بودش تو یه کارگاهی پیش چند تا کارگر افغانی گذاشته بود. تا خبردار شدم و رفتم، دیگه بچه رو از اونجا برده بود. حالا دارم دنبالش میگردم.» گفتم: «کمکی از دست من…» بازم خندید و گفت: «نه بابا! پیدا میشه… زنگ زدم حال خودتو بپرسم.»
تموم اون روز دستای من یخ زده بود. مدام این سئوال توی گوشم میپیچید که اگه من جای اون مادر بودم چی به روزم می اومد، اگه جای اون بودم چکار میکردم…

امروز جمعه بود. بابای بچه ها، ناشا و آلوشا رو برای چند ساعت برد، با حکم دادگاه و مامور، بدون هماهنگی قبلی…
الان ساعت تقریبا یازده شبه.
خیلی از قرار مقرر گذشته، خیلی…
بچه هام رو هنوز برنگردوندن.
به تلفنهام جواب نمیدن.
و من اصلا نمیتونم بخندم…
اصلا نمیتونم بخندم.
اصلا نمیتونم…
ساعت دوازده و سی و هشت دقیقه س. جوجه هام هنوز برنگشتن…

Advertisements