سکوت 7

میدونم دیشب آلوشا بهونه م رو گرفته. میدونم باباشو سئوال پیچ کرده، میدونم یادش به من بوده و خوابیده… مطمئنم. همون قدر که دیشب یهو پریدم سمت تلفن و گفتم داداش و یه دقیقه بعد تازه برادرم زنگ زد.
من بچه هامو میشناسم. میدونم از اینجا به بعد یواش یواش دلتنگی هاشون شروع میشه. میدونم دل کوچولوشون یواش یواش غصه دار میشه. چند روز میشه بچه ها رو گول زد که مثلا رفتن سفر؟ چند روز میشه بچه رو به بازی و خونه عمو و عمه سرگرم کرد؟
دلم شور میزنه. دیشب چند ساعتی خوابم برد. صبح به کل یادم رفته بود که تعطیلیه. فکر کردم بچه ها رو کجا بذارم تا بتونم برم پیش وکیل. وقتی که تصمیم گرفتم از کی کمک بخوام تازه یادم افتاد بچه ها اصلا خونه نیستن.
یاد خاطره بچه ها می افتم و با صدای بلند میخندم، بعد یادم می افته که نیستن و با صدای بلند گریه میکنم. همسایه هام کم کم دارن نگران میشن. دیشب یکی شون اومده بود اینجا میگفت نمیتونم تنهات بذارم…. تنهایی؟ واسه مادری که محکومش کردن به تنهایی جمله «نمیتونم تنهات بذارم» یه کمی شیکتر از حد معمول به نظر میرسه.

دارم هذیون میگم. حالم خوب نیست. تا بچه ها برنگردن حالم خوب نمیشه.
دعا کنین برای من و جوجه ها. خواهش میکنم. دعا کنین…

Advertisements