سکوت 8

تا دیشب فکر ناشا کلافه م میکرد. هی تو سرم صداش میپیچید… از دیشب تا حالا فکر آلوشا بدبختم کرده.

همسایه طبقه بالا زنگ زده بود حالم رو بپرسه. یه دختر داره همسن ناشا، همبازی ناشا. دخترک همون موقع که مامانش با من حرف میزد یه ریز میخوند: «دیوونه – دیوونه..» نفهمیدم چه جوری قطع کردم. فقط بعدش حوله مو کردم تو دهنم و تا تونستم جیغ زدم. یاد ناشای خودم بودم.

تمام بدنم خواب رفته. مغزم داره میترکه.
برام دعا کنین… خواهش میکنم. من بچه هامو میخوام.