سکوت 10

داداش یادتونه اون شبی که همگی کنار هم نشسته بودیم و داشتیم شام میخوردیم؟ زیاد دور نیست… همین دو سه هفته پیش که من از ترس مزاحمتهای بابای بچه ها نه اومدنتون رو تو وبلاگ نوشتم نه رفتنتون رو… یادتونه اون شب که من گفتم هر کدوم یه آرزویی کنین. بعدشم گفتم هر آرزویی که دلتون میخواد، هر چی که دوست دارین بخورین یا داشته باشین. یادتونه آلوشا چی خواست؟ آلوشا اون شب دلش میخواست یه دست ورق بازی داشته باشه.
به ناشا که نگاه کردم و گفتم تو بگو، صداش لرزید و خیلی آروم گفت: «دلم میخواد مامان نمیره.» یادتونه چه حالی شدیم ما اون شب؟

ورق بازی رو از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنم مادر، اما مردنم؟… سه روزه که مامان مردن رو زندگی کرده، اما باز زنده مونده گلم. مامان زنده میمونه.

خوابم نمیبره.
فردا روز سختیه. به دادگاه میرم.

Advertisements