سکوت 18

دیگه گریه نمیکنم. آرومم و ساکت. فکر میکنم و هی خاطرات جلوی چشمام میاد. میترسم خاطره هام رو هم از دست بدم. فکر میکنم، بچه ها رو بیاد میارم، میخندم و بعد قلبم تیر میکشه…
یادمه آلوشا همیشه با صدای بلند و پرحرفی هاش خونه رو تحت شعاع خودش قرار میداد. ناشا ساکت تر بود و زبل تر. اما کار که به بازی میکشید نمیشد تشخیص داد کدومشون شیطونتره.
وقتی دعواشون میشد و کار بالا میگرفت تشخیص اینکه کدومشون اشتباه کرده سخت بود. غضب میکردم و بچه ها حساب میبردن. این آخریا یاد گرفته بودم از فرم گریه کردنشون بفهمم گریه شون الکیه یا راستکی!
بچه های من شیطونن، میدونین؟ شیطون، خونگرم، باهوش، پرحرف.
توی تمام عمرم هیچوقت این قدر دعا نکرده بودم که کاش بچه ها پیش مادربزرگشون باشن.

پی نوشت از نوشی:
خط آخر رو پاک کردم. نمیخوام موج منفی بفرستم. نمیخوام موج منفی داشته باشه متنها. برمیگردن صحیح و سالم و سلامت.
برشون میگردونم، حتی اگه شده زمین و زمان رو به هم بریزم.
برمیگردن.