نوشتن درد دارد

تموم این سالها میدونستم باید برگردم و توضیح بدم. آدمهایی بودن که ما رو دوست داشتن، هنوز نامه میدادن و سراغ میگرفتن. میدونستم آخرش باید حرف بزنم.
حالا که برگشتم در نهایت تعجب میبینم نوشتن برام درد داره. شاید باید راهم رو پیدا کنم، بفهمم کجام، کی هستم، کی بودم، خودم رو پیدا کنم. انگار هشت سال تمام روی صندلی جرخدار نشسته بودم و حالا که میخوام راه برم، به جاش تاتی تاتی میکنم. نفس برام نمونده.

راستی، شما میدونین خدا کجاست؟

Advertisements