باید صبور باشم

توی زندگیم یاد گرفتم صبور باشم. زندگی با من مهربون نبود، انتخابهای زیادی هم در اختیارم نذاشت. سعی کردم با خودم مدارا کنم. در واقع چاره دیگه‌ای نداشتم.  سرنوشت خودشو به زور به من تحمیل کرد، منم خیلی زود فهمیدم باید  صبور بمونم. اما در عین صبوری هرگز یاد ندارم دست از تلاش برداشته باشم. بارها ترسیدم، زانوهام لرزیده، کم آوردم، اما بازم سرپا ایستادم و مقاومت کردم. گاهی اونقدر سخت بود که فکر میکردم لابلای چرخ دنده‌های زندگی افتادم و الانه که صدای خرد شدن استخونهام بلند بشه… از شما چه پنهون، من بارها صداش رو شنیدم. اونقدر گریه کردم، ضجه زدم، التماس کردم، دعا کردم، دعا کردم، دعا کردم و خدا رو صدا زدم که تصورش برای خودم هم سخته.

وقتی که توی دادگاه و بیدادگاه و پاسگاه دنبال بچه‌هام میدویدم و جایی که هیچکس حقی برای انسان بودن من قائل نبود دنبال حقوق انسانیم میگشتم، وقتی که سه ماه تمام توی یه اتاق نمور توی ترکیه منتظر موندم شاید یه راهی پیدا بشه و ما  به یه جای امن‌تر برسیم، وقتی که سه چهار سال آزگار توی ترکیه پناهندگی کردم  و صدام درنیومد مبادا به خطر بیفتیم، وقتی پام رسید به کانادا و سه سال دویدم تا بتونم طلاق بگیرم و وقتی که فکر کردم دیگه وقتشه زندگی بهم لبخند بزنه، اما نزد و با  لگد محکم آدمی که بهش اعتماد داشتم دوباره  ته چاه  بی‌اعتمادی پرت شدم، فهمیدم که سهم من از زندگی همینه، اینکه صبور باشم.

گفتم زندگی با من مهربون نبوده اما حقیقتش رو بخواهین  در عین حال هیچوقت از من چیزی دریغ نکرده. هر چی خواستم با سخاوت به من بخشیده، هر چیزی رو… اما اول تا حد مرگ عذابم داد، بعد بخشید. گاهی از خودم میپرسم سخاوت زندگی بود یا نتیجه جون سختی من؟ راستش خودمم درست نمیدونم، اما میدونم بلاخره یه روزی میرسه که وقتی لبخند میزنم، نگاهم هم خوشحال باشه، نه مثل الان که لبم لبخند میزنه اما توی چشمام هنوز غم هست.

 پی‌نوشت: مردم نوشی رو دوست دارن. بیشترین چیزی که ازش به یاد دارن مبارزه و امید بوده. میترسم تلخیم از ته نوشته‌ها خودش رو به شما نشون بده.  من نمیخوام کسی امیدشو از دست بده. خب؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”باید صبور باشم

  1. گفتم زندگی با من مهربون نبوده اما حقیقتش رو بخواهین در عین حال هیچوقت از من چیزی دریغ نکرده. هر چی خواستم با سخاوت به من بخشیده، هر چیزی رو… اما اول تا حد مرگ عذابم داد، بعد بخشید.
    انگار از زبون من حرف زدین …

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.