و من شروع به نوشتن کردم

پدرم آدم خانواده‌دوستی بود. بچه‌ها و نوه‌هاشو دوست داشت و بعد از حمایت برادرم خیلی سریع خشمش تبدیل به همدردی توام با دلسوزی شد. گفت شاید این جوری آلوشا هم تنها نباشه، شاید اصلا بهتر شد که این جوری شد و شونه‌هاشو بالا انداخت. پذیرفته بود.

نه ماه حاملگی، دوران بعد از زایمان، دوران شیردهی و بزرگ کردن دو تا بچه فسقلی که با هم دو سال و دو ماه اختلاف سنی داشتن، در حالیکه کسی رو نداشتی چندان کمکت کنه دلیل لازم و کافی برای رجوع من و همسر سابقم به سمت همدیگه نشد. یک زمانی من فکر کردم باید برگردیم، یک زمانی اون پیشنهاد کرد. از طرف من تنها علت بچه‌ها بودن و اینکه بهتره زیر سایه پدر باشن. دلیل واقعی طرف مقابل رو نمیدونم، اما هر چی که بود اونقدر این دلایل قوی نبودن که به حس گریز ما از همدیگه غلبه کنن. در تمام این مدت دادگاهها ادامه داشت و بخاطر بارداری و زایمان و کوچک بودن بچه‌ها به کندی پیش میرفت. ما هرگز دیگه با هم همخونه نشدیم. علاقه‌ای وجود نداشت، برخوردها به حداقل رسیده بود و من سعی میکردم فضای زندگیم متشنج نباشه. مصمم بودم به هر شکل ممکن سرپرستی بچه‌ها رو داشته باشم. کاری که خیلی زود فهمیدم از محالاته… حداقل توی شرایط من از محالاته. یکی از وکلایی که باهاش مشورت کردم بهم گفت بچه ها رو بهش بده بعد از چهار روز برمیگردونه. کی بهتر از تو. آخه دو تا بچه به این کوچیکی رو کی میتونه نگه داره. گفتم نمیتونم. گریه کردم و گفتم نمیتونم.

بعدها هم هر وقت به دامان خدا التماس کردم، بهش گفتم از من کاری رو نخواه که در توانم نیست. از من انتظار معجزه نداشته باش. من نمیتونم از اینا جدا بشم. راضی نباش که زجر بکشم. کمکم کن… التماس میکردم و توی سیاهی مشت به در خونه خدا میکوبیدم. اما خدا نبود. یا حداقل روشو از من برگردونده بود.

ناشا یازده ماهه بود که شروع کردم به نوشتن وبلاگ. دنیای جدیدی بود. من که بخاطر شرایط خاص زندگیم از ارتباطات واقعی با اجتماع تا حد زیادی محروم بودم احساس کردم میتونم حرف بزنم. اونجا، اونور خط آدمهایی بودن که صدام رو میشنیدن…. ناشناس بودم و لزومی نداشت بترسم از قضاوت مردم. بنابراین با صداقت خالصی که الان برای خودم هم عجیبه شروع کردم به نوشتن.  من نوشی بودم، مادر دو تا جوجه که میتونستم از حساسیت پوستی و درد دندون و بی پولی و هزار مکافات دیگه بنویسم بدون اینکه مجبور باشم با سیلی صورتم رو سرخ نگه دارم. اگر زندگی مجازی برای خیلی‌ها مجالی شد برای به تصویر درآوردن تخیلات و خواسته‌های تخیلی‌شون، برای من برعکس، جایی شد که بتونم بدون ترس از قضاوت و تاثیرش توی زندگی واقعیم، خودم باشم و از خودم بنویسم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”و من شروع به نوشتن کردم

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.