شهری که به من پناه داد

اگه بین سالهای دو هزار و شش تا دو هزار و نه مهمون شهر قونیه ترکیه بودین باید بگم دقیقا توی همون محدوده زمانی من توی اون شهر زندگی میکردم و نفس میکشیدم. وقتی که پلیس ترکیه بهم گفت باید برای زندگی به قونیه برم دچار وحشت شدم، من یک خانواده ایرانی در اسپارتا میشناختم که قرار بود به زودی به کشور مقصد برن و اونها به من گفته بودن میتونم وسایلشون رو بخرم و خونه‌ای که توش زندگی میکنن رو اجاره کنم. اما قونیه، هیچکس رو نمیشناختم.  گفتم ترجیح میدم برم اسپارتا، پلیس که تقریبا بدون لهجه فارسی صحبت میکرد بهم گفت میدونی اسپارتا چقدر کوچیکه؟ مگه نمیخوای گم باشی؟ برو قونیه. تعداد ایرانی‌های پناهنده قونیه خیلی کمه… حق انتخاب چندانی نداشتم، خصوصا که هیچ درک درستی از قونیه و اسپارتا و تفاوت بین اینها نداشتم، بعدها به من گفته شد خیلی خوش‌شانس بودم که به شهر بزرگی فرستاده شدم که هم به آنکارا نزدیکه و هم حوصله آدم توش سر نمیره!

یکی از بزرگترین موهبتهای زندگی در حق من این بوده که در هر کشوری که زندگی کردم آدمهای خوبی سر راهم قرار گرفتن که بدون چشمداشت به کمکم اومدن. یاری اونها  برای من ارزش زیادی داشت و الان که بهش فکر میکنم میفهمم در اون زمان بیشتر به معجزه میمونست. این کمکها  به هیچ وجه کمکهای مالی نبود (من در ترکیه صرفا یک نمونه کمک مالی داشتم که در موردش با کمال میل صحبت خواهم کرد)، بلکه همدلی، همراهی و راهنمایی‌هایی بود که نقش بزرگی در تامین آرامش و امنیت من و بچه‌ها داشت. یکی از این آدمها وکیل مهربانی بود با تبار ایرانی و ملیت ترک، که اول با تردید داستانم رو شنید، بعد باورم کرد و در نهایت کمک حالم شد. نه در زمینه پناهندگی که راستش از دست هیچ وکیلی در این مورد کاری برنمیاد بلکه در موارد دیگه، من نمیتونستم سیم کارت تلفن همراه داشته باشم که اون ضامنم شد،  کمکم کرد در آنکارا خونه بگیرم (منو به صاحبخونه معرفی کرد)، بعد از انتقال به قونیه هم منو به خانمی ایرانی معرفی کرد که با همسر ترکش سالها بود در اون شهر زندگی میکردن، به من کمک کرد در قونیه خونه بگیرم  (باز هم نیاز به ضامن داشتم) و خیلی چیزهای دیگه که امیدوارم به مرور حین نوشتن بهشون اشاره کنم. این مرد و همسرش  تا روزی که من در خاک ترکیه بودم دست از حمایت من برنداشتن و از بهترین آدمهایی بودن که شناختم.

زندگی در قونیه به سختی شهرهای دیگه نبود. آلوشا ترکی یاد گرفته بود و میتونست حداقل برای مقدمات کمک حالمون باشه. اون خانم ایرانی با ما صمیمانه دوست شده بود و میشد بهش اعتماد کرد، ماهها از اقامت ما در ترکیه گذشته بود و ترسمون کمتر شده بود. قونیه شهری بود که به من پناه داد. مهربان بود، به مردمش انس گرفتم، به غذاهاشون انس گرفتم، به عادتها و سنتهاشون انس گرفتم و اگه براتون غریب نباشه روزی که داشتم به مقصد کانادا ترکش میکردم از خودم میپرسیدم اگر حق انتخاب داشتم، دلم نمیخواست تا آخر عمرم همینجا بمونم؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شهری که به من پناه داد

  1. نوشی جان سلام چقدر خوبه که میتونی رنگ ارامش رو ببینی.برات واقعا خوشحالم .از خوانندگان قدیمی وبلاگ هستم .و بدون تعارف بگم خیلی خوبه که زنان قوی مثل تو هستند تا الگویی برای ماها باشند.
    نوشی جان بک سوال هم داشتم بچه ها تو ترکیه میتونستند مدرسه برند یعنی دولت اجازه تحصیل به بچه های پناهنده ها رو میده؟

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.