عبور از دهان گرگ

من خیلی سریع داشتم از تمام چیزایی که دوستشون داشتم کنده میشدم.  به روزگار لعنت میکردم و میگفتم فقط اگه یه ذره دنیا با من مهربونتر میشد، اگه بهم مجال نفس کشیدن میداد، اگه مادریم توی سرم نمیخورد و بخاطر دوست داشتن شکنجه نمیشدم هرگز ایران رو ترک نمیکردم.

چندتا کار متفرقه باقی مونده بود. انجامشون دادم. برگشتم. بعد با تظاهر به سهیم بودن در شادی بیخیال بچه‌ها  یه گوشه نشستم و گوش به زنگ تماسی شدم که به من میگفت دقیقا چه ساعتی باید حرکت کنم. شب ساعت دوازده گفتم برنامه سفر ما عوض شده و الان باید برم. اصرار کردن که منو تا جایی برسونن، گفتم یه تاکسی بگیرین کافیه. با تاکسی به محل قرارم رفتم. بچه ها  رو به ماشین بعدی منتقل کردم و روشون  رو با پتو پوشوندم و گفتم بخوابین. تمام طول راه سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و تا رسیدن به مقصد نتونستم بخوابم.  نمیدونم بعد از چند ساعت به دهی اطراف ارومیه رسیدیم. منو به یه خونه روستایی بردن و ازم خواستن تا جای ممکن از اتاقی که برام در نظر گرفته شده خارج نشم. گفتنش ساده بود اما مگه میشد دو تا بچه چهار و شش ساله رو به این سادگی کنترل کرد؟ شاید در تمام مدت انتقال ما از ایران به ترکیه اون دو سه روز از شادترین روزهای بچه‌ها بود. با خوشحالی دنبال مرغ و اردک و بقیه حیوونها میدویدن و از جست و خیز کردن لذت میبردن. اما من کلافه بودم. به من گفته بودن توی این منطقه موبایلت باید خاموش باشه. خاموشش کرده بودم. ارتباطم به کل با دنیایی که از اون اومده بودم قطع شده بود. منگ و بی‌حس بودم. حتی اشکم هم خشک شده بود.  چیزی که میتونم الان با قاطعیت بگم اینه که برای رفتن مصمم بودم. بعد از قضیه نبودن نه روزه بچه‌ها اعتمادم به کلی از یین رفته بود.

من هرگز نفهمیدم اسم اون روستا چیه، چون تقریبا بیشتر اعضای اون خونه فارسی بلد نبودن یا اگر بلد بودن هم با من همصحبت نمیشدن. دختر نوجوان خونه تنها کسی بود که با من فارسی صحبت میکرد که اونم بسیار محتاط و کم حرف بود. روز اول خیلی ترسیده بودم. اجازه نمیدادم بچه ها حتی یک متر از من دور بشن. روز دوم چشمام بیشتر باز شد، نگاه کردم دیدم انگار من با یه خانواده طرفم نه آدم‌پرونهایی که توی فیلمهای سینمایی دیده بودم. اونها مهربون و با سخاوت بودن، هر چی توی سفره داشتن تعارف میکردن، با بچه‌ها با صبر و حوصله بازی میکردن، ترس منو حس کرده بودن و به حریمم احترام میذاشتن و تا وقتی خودم نمیخواستم به من نزدیک نمیشدن. وقتی سعی کردم باهاشون ارتباط برقرار کنم به من گفتن ترکی و کردی میدونن و عربی اما فارسی نه. نمیدونم شاید هم ترجیح میدادن فارسی صحبت نکنیم تا مکالمه در حد رفع مایحتاج روزانه باقی بمونه.  بیشترین غذایی که اونجا خوردیم مرغ بود. از این همه مرغ خوردن متعجب بودم که دختر صاحبخونه  بهم گفت ظاهرا یه مرض جدیدی افتاده به جون مرغا و داره یکی یکی اونها رو میکشه. اونها تا مرغی رو میبینن که کمی مریض احواله سریع حلالش میکنن. بعدا فهمیدم ما همزمان با شیوع آنفلوانزای مرغی اونجا بودیم. حالا مریضی مرغها همین بود یا چیز دیگه نمیدونم،  به هر حال شانس آوردیم بیمار نشدیم.

مادر خانواده زن جوانی بود که به نسبت سنش خیلی شکسته به نظر میرسید. اینو وقتی فهمیدم که سنش رو پرسیدم. کمردرد داشت. وقتی زبون اشاره دیگه به کارم نیومد دخترش رو صدا کردم و گفتم به مادرت بگو مسکن میخواد؟ دختر جواب داد مسکن به حالش فایده نمیکنه. من ادویل همراهم داشتم، گفتم منم گاهی درد زیادی دارم، این تنها قرصیه که به حالم اثر میکنه. نگاهی به صورتش انداختم و فکر کردم من میتونم بازم ادویل بخرم. دست دراز کردم و بهش گفتم قوطی قرص مال شما. من بعدا برای خودم میخرم. قبول کرد. ظهر وقتی برای خوردن ناهار صدام کرد با غذای متفاوتی مواجه شدم. گفت کمرش بهتر شده و برای جبران غذایی رو پخته که اونها توی عروسی به مهمونا میدن. غذای ساده ای بود، درست یادم نمونده اما بعد از چند وعده مرغ  خوردن حسابی به بچه ها و من مزه داد.

همون روز عصر به من گفتن داریم میریم. خانم صاحبخونه با یه لباس محلی و سربندش توی اتاق اومد و اشاره کرد بپوشمش. بیرون که اومدم با لبخند نگاهم کرد و لباس رو به تنم مرتب کرد و چیزی گفت. دخترش گفت مادرم این لباس رو توی عروسیا میپوشه. بهترین لباسشه. گفتم به مادرت بگو من این لباس رو دست همین آقای راننده میدم برات برگردونه. منو در آغوش گرفت، بچه‌ها رو بوسید و کنار ایستاد. سوار ماشین شدم در حالیکه بچه هامو سخت توی بغلم فشار میدادم به جاده خیره شدم… و حرکت کردیم.

من از چند و چون خروجم هیچ اطلاعی ندارم. فقط همین قدر بگم که از محلی عبور کردم که پر بود از سربازهای ایرانی که داشتن والیبال بازی میکردن و اصلا به ما توجهی نداشتن و نهایتا به جایی رسیدیم که آقایی که پیش من نشسته بود دستش رو روی شونه من زد و گفت به ترکیه خوش اومدی.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”عبور از دهان گرگ

  1. چقدر خوشحالم که دوباره می نویسید . اون سالهای دور من هنوز مادر نبودم ولی وبلاگتون رو می خوندم بعد ها همیشه فکر میک ردم چه اتفاقی برای شما و جوجه ها افتاد

    دوست داشتن

    • حالا یواش یواش خواهیم نوشت و معلوم میشه چه اتفاقی برای ما افتاده… اما از همه مهمتر اینکه تمام این سالها ما با هم بودیم 🙂

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.