مثل مردن

مهاجرت پدیده پیچیده‌ایه. شما تصمیم میگیرین که از کشورتون برید. انتخاب میکنین، برنامه‌ریزی میکنین به مرور زمان خودتون رو برای سفر آماده میکنین، وسایلتون رو بسته‌بندی میکنین، با فرهنگ و زبان اون کشور آشنا میشین، از عزیزانتون خداحافظی میکنین و در نهایت دل میکنین و میرید. اما فرار از نوعی که من داشتم حکایت دیگه‌ای بود. همزمان پیچیدگی مهاجرت، آوارگی پناهندگی و تلخی عدم رضایت داشت.
شب قبل از خروجم از خونه به بهانه دادن چند وسیله به دیدن خاله و بعد داییم رفتم. همون دم در روی اونها رو بوسیدم و کمی شوخی کردم، اشکهام باز سرازیر شد. خاله کنجکاو بود و گفت چرا گریه میکنی، گفتم دلم گرفته. آهی کشید و گفت آخرش خودت رو میکشی خاله جان… قلبم آتش گرفته بود. دلم میخواست بگم من دارم برای همیشه میرم و خدا میدونه کی میتونم با شما تماس بگیرم و حرف بزنم، اما میدونستم هر اطلاعاتی که از خودم به دیگران بدم اونها رو به دردسر می اندازه. وقتی شما چیزی رو نمیدونین هر چقدر هم از شما پرسیده بشه جوابی ندارین که بدین، اما اگه چیزی رو بدونین، این موضوع مثل بار امانت به دوش شما خواهد موند و برای لو ندادنش تلاش میکنین، یا اگر لو دادین سرافکندگی رازدار نبودن به دلتون میشینه. این چیزی نبود که من برای اطرافیانم بخوام.
میخواستم سریع به خونه برگردم اما پام به برگشتن نمیکشید. انگار که هر چی زودتر به خونه برگردم مجبورم زودتر هم ترکش کنم، انگار که با بیرون موندن من زمان کش می اومد و شاید توی همین کش اومدن معجزه ای میشد.
بچه‌ها رو به کافی‌شاپی که ازش خاطرات خوبی داشتم بردم، یه گوشه دنج انتخاب کردم و در حالیکه به سان‌شاین‌ساندی خوردن بچه ها نگاه میکردم بیصدا و آروم اشک ریختم. تمام جونم داشت کنده میشد. دلم نمیخواست از ایران برم، حتی دلم نمیخواست شهرم رو عوض کنم. ریشه‌های من با قدرت توی خاک فرو رفته بود. کندن برام درد داشت.
ساعت یازده شب به خونه برگشتیم. ساعت پنج صبح تاکسی خبر کردم، بچه ها رو توی خواب و بیداری بغل زدم و از خونه بیرون اومدم. به تهران رفتم. خونه یکی از اطرافیانم رو که از چند و چون زندگی من اطلاع خاصی نداشت انتخاب کرده بودم. اونقدر با تاکسی توی خیابونها چرخیدم تا ساعت نه صبح شد. بعد به خونه اونا رفتم. توضیح دادم صبح زود با یکی از دوستان برنامه شمال دارم و چون از کرج صبح زود حرکت کردن برام سخت بود اینجا اومدم. خیلی راحت  حرفای منو پذیرفتن.
حال من مثل کسی بود که بهش میگن فقط یه روز دیگه زنده‌س و اون با سرعت میخواد همه کارهای نکرده‌‌ش رو تمام کنه. من تقریبا همه درها رو به روی خودم بسته بودم. انگار که نخوام چیزی ببینم یا بشنوم مبادا در تصمیم خللی وارد بشه. فقط دنبال معجزه بودم، یه اتفاق، یه تلفن. یه چیزی که به من بگه باشه با بچه‌ها بمون، اما بمون… دلم میخواست جایی پیدا بشه که به من نه به چشم ماشین‌ جوجه‌کشی که در قبال بچه‌هاش صاحب هیچ حقی نیست، بلکه به عنوان یه مادر که سهمی برابر با پدر داره نگاه بشه. دنبال معجزه توی سرزمینی بودم که قاضیش به من گفته بود اگه شوهرت بخواد توی توالت زندگی کنی باید بری اگر نه ناشزه خواهی بود، که بودم البته. همون موقع که ناشا چهارماهه شد حکم عدم تمکینم صادر شده بود.
به خیال خودم از همه کسایی که باید میدیدمشون، خداحافظی کرده بودم. اما بعد از یکی دو ساعت بیقرار شدم. هنوز یه نفر دیگه مونده بود که علیرغم تلاشم برای ندیدنش نتونستم به خودم غلبه کنم، نمیتونستم بدون دیدنش از ایران برم. بچه ها رو به خانم میزبان سپردم، به دوستم تلفن زدم. جایی توی خیابون قرار گذاشتیم. اومد… وسط خیابون به اون شلوغی بغلش کردم و بدون اراده بلند بلند گریه کردم. گفت چی شده. گفتم هیچی. حس کرد، گفت داری میری؟ گفتم  کجا برم؟ من فقط دلم گرفته بود. گفت نرو. خودم رو زدم به اون راه و گفتم ببخش، جایی قرار دارم. بعد بدون معطلی خداحافظی کردم و رفتم.
قبل از این که سوار ماشین بشم برگشتم و به صورتش نگاه کردم. با تمام وجودش گریه میکرد.
Advertisements

یک دیدگاه برای ”مثل مردن

  1. ای تو روحت… تو نمی گی ما هم باس با خیلیا خدافزی می کردیم و تو اون همه شلوغی و تو سر خودمون زدن و عجله یادمون رفت که زنگ بزنیم بیان حداقل بغلشون کنیم؟ ها ؟ ها ؟ رعایت حال ما رو بکن آبجی.. ما همه مثه هم ، پی کلاف بدبختی رو اونقدر گرفتیم گرفتیم و گرفتیم تا چش وا کردیم دیدیم سر نخ تو دستمونه و خودمون اینجاییم. خداییش بعضی وقتا دلم می گیره می رم اولدپورت می شینم با خودم صادقانه خلوت می کنم می بینم حتی گاهی دلم واسه اون قاضیه بود که گفتی ( خیلیم بی شعور بود) واسه همونم دلم یه ذره شده… چه برسه به اصل کاریا… هی روزگار
    دیگه اینجوری ننویسیا……..لتفن

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.