پنجره

اوایل دوره وبلاگ‌نویسیم با بلاهت خاص خودش همراه بود. به آدما اعتماد داشتم. فکر میکردم میتونم تا ابد هویتم رو مخفی نگه دارم، از اینکه خونده میشدم هیجان‌زده بودم و اصلا فکرش رو نمیکردم که وبلاگ یه روزی تنها بازوی محکمی میشه که بهش تکیه میکنم.

قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشی کنم توی یه وبلاگ دیگه در مورد کتابخونی مینوشتم که خیلی زود، بعد از دو سه پست حذفش کردم. قادر نبودم در مورد کتاب بنویسم. تمام روزم با استفراغ و پی‌پی و پوشک و شیرخشک و اگزمای پوستی زن خانه‌دار و طلاق و تنهایی و مصیبت و بلا پر شده بود. ذهنم آزاد نبود. دیدم دارم تمام روز به همین چیزها فکر میکنم، به این نتیجه رسیدم که باید در مورد زندگی خودم بنویسم، در مورد چیزایی که باهاشون درگیر بودم و با تمام وجود حسشون میکردم.

نمیدونم وبلاگ نوشی چطوری سر زبون افتاد، شاید چون کامنت زیاد میذاشتم یا شاید چون توی همشهری اشاره‌ای بهش شده بود، شایدم مطلبش چیز درخوری داشت که توجه رو جلب کنه.  البته خونده شدن  اتفاق خیلی خوبیه  اما چون چند سرنخ به اشتباه از دستم در رفته بود شناخته شدم و خود سانسوری پیش اومد. برای مثال در مورد مسائلی که مینوشتم باید به همسر سابقم توضیح میدادم یا حتی به پدرم که گاهگاهی تلفن میزد و میپرسید مطمئنی فلان چیز که نوشتی برات دردسر درست نمیکنه؟ من البته  استدلال خودم رو داشتم اما در واقع برنده اصلی همین سئوالهایی بود ن که با «مطمئنی» شروع میشدن. بعد از مدتی هر متنی که مینوشتم قبل از انتشارش از خودم میپرسیدم مطمئنم این متن باعث دردسرم نخواهد شد؟ چیزی که هنوز هم ذهن منو قلقلک میده، اما روند مثبت تری داره. حالا نوشته ها رو سانسور میکنم  تا امنیت آدمهایی که با زندگی من درگیر بودن و اسم بردن از اونها میتونه به دردسرشون بندازه، حفظ بشه. همین طور ترجیح میدم بجای نوشتن در مورد آدمایی که در مسیرم سنگ‌اندازی میکردن به اونایی اشاره کنم که دستم رو گرفتن و کمکم بودن. یعنی عملا ذهنم رو فیلتر میکنم.

من همزمان با وبلاگم رشد کردم و به بلوغ رسیدم. نحوه نوشتن متنهام هم به مرور شکل گرفت. سعی میکردم توی نوشتن به یه روال مشخص و زبان یک‌دست برسم که تا حدی موفق هم شدم.  شاید بخاطر همین الان  اصرار دارم آرشیو رو بدون دست بردن در نحوه نگارش منتقل کنم. اینجوری میشه دید چطور به مرور زمان تونستم زبان رو پیدا کنم.

نوشتن تنها پنجره ای بود که اون سالها داشتم. تنها مرهم و مونس. من با نوشته‌هام گریه میکردم، میخندیدم، نفس میکشیدم و نفسم رو حبس میکردم. به اجبار از شرح جزئیات دادگاهها عاجز بودم و سعی میکردم با سربسته‌ترین کلمات منظور رو برسونم. خوب نوشتن  توی وبلاگ‌نویسی هم گاهگداری دردسرساز میشد. مثل انشاهایی که زمان مدرسه مینوشتی و معلم باور نمیکرد کار خودت باشه! خیلی‌ها فکر کردن داستان مینویسم که این جور نبود. شاید شیوه روایت من به داستان شبیهش میکرد اما واقعا بچه‌هایی بودن و اون مکالمه‌ها شکل میگرفت.

نوشتن وبلاگ تنها مرهم و مونس من بود که با خروج ناگهانیم، اونو هم مثل خیلی چیزای دیگه‌ای که دوست داشتم، از دست دادم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پنجره

  1. نوشى جان من يكى از همون خواننده هاى قديميتم كه با نوشته هات مى خنديدم و گريه مى كردم! اون موقع ها كه آلوشا كوچك كوچك بود، منم خيلى جوون تر بودم! سال ٨٠-٨١ به بعد
    امروز از لينكى كه يه دوست رو فيس بوك شير كرده بود پيدات كردم، هميشه به فكرت بودم كه آخرش چى شد، چى كار كردى … اميدوارم هميشه شاد و سالم باشى

    دوست داشتن

    • درسته ما سال هشتاد و یک شروع به نوشتن کردیم که آلوشا سه ساله بود… انگار یه دوست قدیمی رو دارم بعد از مدتها میبینم. چه حس خوبی داره ماه پیشانی جان

      دوست داشتن

  2. من قبلاها که نمیخواندمت نوشی جان، ولی الان چند روزه اتفاقی به وبلاگت رسیدم و خیلی دوست داشتم نوشته‌هات رو و مشتاق این که بدونم روزگار خودت و جوجه هات چطوره این روزها. ایشالا که روزگار شادی باشه براتون.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.