افسردگی زمین‌گیر

توی مراحل جدایی اولین اتهامی که باهاش مواجه شدم عدم سلامت روان بود. همسر سابقم با این ادعا سعی میکرد صلاحیت مادری منو زیر سئوال ببره.  از نظر خودم با اون همه بدبختی که داشتم همین که میتونستم هنوز سرپا وایسم شاهکار بود اما دادگاه که اینو نمیفهمید، پس به سختی جنگیدم و سعی کردم تا آخرین لحظه کمرم رو خم نکنم. اما واقعیت این بود که افسرده بودم  و از ترس اینکه این موضوع در دادگاه بهانه‌ای برای گرفتن بچه‌هام بشه مقاومت میکردم. دوستی میگفت نوشی جان حتی قضات هم افسرده میشن، برو دکتر. افسردگی با روانی بودن فرق میکنه… اما من میترسیدم.

سه ماه بعد از ورودم به ترکیه به سازمان ملل مراجعه کردم. همون روز اول وقتی خلاصه پرونده و مشخصاتم ثبت شد و بهم نوبت مصاحبه دادن ازم سئوال کردن: حالت خوبه؟ خوب نبودم. از همه بدبختی‌های ایران و مسیری که طی کرده بودم تا به ترکیه برسم هم که بگذریم، سه ماه گذشته در اسفبارترین شرایط ممکن زندگی کرده بودم. اما باز ترسیدم و گفتم خوبم. اونها بدون توجه به حرف من آدرس کلینیک سازمان ملل  رو روی ورق یادداشت کردن و گفتن برای ملاقات با دکتر روانپزشک به اون نشانی برم و تاکید کردن همون روز عصر باید مراجعه کنم. من البته رفتم اما بی‌حاصل بود، خانم دکتر  قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم، گفت قصه که حتما مثل قصه‌های دیگه‌ست، میتونم بهت یه کمی ضدافسردگی و قرص خواب بدم، بخور خوب میشی. جا خوردم. به آرومی گفتم باشه اما دارو رو نگرفتم و تمام اقامت سه – چهار ساله من در ترکیه همراه شد با تداوم افسردگی که زیر خروارها مشکل دیگه مدفون بود و خودش رو نشون نمیداد. من اونقدر مسئله و مشکل داشتم که وقتی برای نجات دادن خودم برام باقی نمیموند.

هفته اولی که به کانادا اومدم وقتی آقای مددکار اجتماعی بهم گفت فکر نمیکنی بهتر باشه بری پیش دکتر، با اینکه از تجربه ترکیه سرخورده بودم اما قبول کردم و این جوری بود که با خانم دکتری آشنا شدم که فقط یکسال و نیم روی من کار کرد تا بتونم بدون گریه و هجوم وحشتناک اشکهام در مورد تجربه ازدواجم، آسیبهای جسمی و روحی که بهم وارد کرده بود، شرح دادگاههام و فرارم از ایران صحبت کنم. یکسال و نیم روی من کار کرد تا بتونم عین یه راوی در مورد زندگی سابقم صحبت کنم، درد نکشم، نترسم و ویران نشم. با کمک دکتر تونستم دوباره به شرایط قابل قبولی برگردم. برای من موفقیت بزرگی بود، اونهم بدون اینکه دارو بخورم. تقریبا خوب پیش رفته بودم تا همین شش ماه پیش که یه اتفاق زندگی منو به شدت تکون داد. اونقدر که پسرم وقتی داشت شرح حال منو خطاب به کسی توی نامه مینوشت، اشاره کرد: «من هرگز مامان رو این قدر غمگین ندیده بودم.»  در شرایط وحشتناکی قرار داشتم/ دارم. یه جور غرق شدن، له شدن، نادیده گرفته شدن. مورد اهانت واقع شدن. همون دخترک ته چاه فیلم حلقه.

یه روزی توی یکی از متنهام توی ایران نوشته بودم، نمیدونم پنج سال دیگه از من چیزی باقی میمونه یا نه، الان که هشت سال گذشته بهتون میگم نه نمونده. از من دیگه چیزی باقی نمونده. من همه توانم رو خرج این کردم که بتونم بچه‌ها رو حفظ کنم، هنوزم اینجا ایستادم تا بتونم اونا رو حفظ کنم، اما این ضربه آخر برای از پا درآوردن من کافی بود.

پی‌نوشت: من برای اولین بار کمک دارویی رو قبول کردم و دارم ضدافسردگی میخورم.

یک دیدگاه برای ”افسردگی زمین‌گیر

  1. نوشی عزیز
    گمانم با این شرحی که از مهاجرتت و مسایل قبل از اون نوشتی باید بهت بگم معلومه که از نوشی هشت سال پیش چیزی باقی نمونده .تو الان یک آدم دیگه هستی .یک زن یک مادر قوی که نشون داده از پا در نمیاد .زندگی ادامه داره توی مسیرشم هیچوقت راه صاف و بی دردسر نیست .همیشه باید مواظب باشی قدم بعدی رو کجا میزاری .
    از آشنایی باهات خیلی خوشحالم و ار روزی که یکی از دوستان در فیس بوک وبلاگتو معرفی کرد می خونمت .برقرار باشی

    دوست داشتن

  2. You are not alone! Many immigrant people are experiencing some kind of what you did. I Promise you that you will feel like a rock in near future. I was crushed many times and I put my pieces together again and again everytime. Now I am not the previous person of course, but a strong, mature one who has learnt many ways to deal with the problems. You are too.

    You are the only one who can help you. Do not rely on anyone! (except your psychotherapist) Especially emotionally. Be proud of yourself as you are already a hero. You have done a great job so far. You were so brave and smart, you are something special So why you let another thing make you feel down?

    you have many years a head of you. You can make them the best one, you have this capability just trust yourself. what you did until now is a great example Shows that you are very strong. You are not an ordinary person you are a lion. Wake up your inner lion again. Don’t waste your power by thinking too much about the past. Past is gone!!! What is your plan for tomorrow? What do you really want? Go for it search it everywhere you will catch it. Believe it or not many people want to be in your place.

    you deserve to be happy. Take a deep breath and tell yourself tomorrow is another day. Life is mine. Start it all over again with a smile and hope and make yourself as well as your children happy. Happy mother happy children. All the best.

    دوست داشتن

    • مرسی. منم دارم سعی میکنم باور و اعتماد شکسته‌م رو دوباره جمع کنم. من یه جایی این وسطا گم شدم و آسیب دیدم. خسته‌م و بهم اهانت شده. اما سعی خودم رو میکنم.

      دوست داشتن

  3. این حرفو نزنید. انسان تمام نشدنی است.
    زندگی سرتاسر مبارزه است. مبارزه ای بین خواسته ها وآرزوهایمان با واقعیت ها!
    من نمیدانم این ضربه آخری چه بوده ولی باید محکم باشید و امیدوار.
    به نظر من هم شما باید به خودتان افتخار کنید و مغرور باشید از آنچه برای خود و فرزندانتان انجام داده اید.
    مصرف دارو اگر کم باشد و بموقع رها شود خوب است. من تجربه اش را دارم.

    دوست داشتن

  4. تا زمانی که آدم درگیره متوجه اثرات مخرب استرس بر جسم و روانش نیست گاهی بازتاب این شرایط به مراتب آدم را بیشتر آزار میده و افسرده میکنه. من تا حدود ۱۰ سال اول مهاجرت بیمار بودم ودر گیر گذشته ام. خانه ام زندانم بود و خانواده ام زندانبانان من. خوشحالم که دوباره حالم خوب شد ولی مثل شما خیلی خسته ام

    دوست داشتن

  5. man ham ye dost daram k taghreban sharayetesh mesle shoma ya bad tar a shoma bodeh on dadagah bachehasho azash gerefteh va farar kardeh ba ghachaghchi omadeh turkeh va alan ham canada hast vali baz ham dareh zendge mikoneh va talash mikoneh k zendegheyeh behtari dashteh basheh omed varam ba faramosh kardan dardha tu ham behtar az gozashteh baray bacheha mar bashi ta kohe ghoseho dard

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.