مار و پله

قرار شد دو مرد که احتمالا از اهالی روستا بودن ما رو برسونن. چمدون رو صندوق عقب ماشین گذاشتیم و سوار شدیم. مردی که فارسی حرف میزد با انگشت به شیشه زد و گفت توی راه اگه گیر سربازا افتادین حرف نزن که نفهمن مال این منطقه نیستی. سرم رو تکون دادم. بعد گفت میخوای منم بیام؟ گفتم نه و یکهو متوجه شدم بخشی از احساس ناامنی من مربوط به حضور این مرده. تحکمی که سر سفره شام برای خوردن غذا توی صداش بود، نگاه‌های خیره‌ش، پیشنهادش برای دور کردن بچه‌ها از من، شاید هم هیچی نبود اما من بطور غریزی از این آدم میترسیدم و حالا خوشحال بودم که دارم ازش دور میشم. قبل از اینکه ماشین حرکت کنه، برگشتم و زیر نور مهتاب به خونه نگاه کردم.  به چشم  من مثل غاری بود که در یه مینی‌بوس رو بهش چسبوندن. در تمام مدتی که توی اون خونه بودم احساس میکرد توی غار نشستم.

ضبط صوت ماشین یه ترانه محلی رو با صدای بلند پخش میکرد. اونها با هم حرف میزدن و کوچکترین توجهی به ما نداشتن. دلم میخواست بهشون بگم صدای موسیقی رو کم کنن تا بتونم بچه‌ها رو بخوابونم اما فکر کردم شاید قصد خاصی از این کار دارن. پتو رو روی بچه‌ها کشیدم. اونقدر خسته بودن که با وجود  سر و صدا خوابیدن. جاده خاکی، کوهستانی و باریک بود و به نظر میرسید اگر راننده ذره‌ای از مسیرش منحرف بشه به دره پرتاب بشیم. اگه میدونستم این راه این قدر خطرناکه  اصلا اصرار نمیکردم شبانه حرکت کنیم.  ماشین به کندی جلو میرفت و موسیقی محلی همچنان با قدرت پخش میشد. یواش یواش داشتم به فضا عادت میکردم که متوجه نور چراغ ماشینی شدم که از روبرو می آمد.  خونسردی راننده و مرد همراهش نشون میداد که موضوع خاصی نمیتونه باشه.  یکی از اونها  پیاده شد و با دقت دیگری رو برای گرفتن دنده عقب راهنمایی کرد. عرض جاده برای عبور هر دوشون کافی نبود. ماشین اونقدر عقب اومد تا به جایی رسید که میتونست گوشه‌ای وایسه تا ماشین روبرو رد بشه. به هم که رسیدن راننده‌ها خوش و بش کردن. انگار که همدیگه رو میشناختن. بعد ما حرکت کردیم.

جاده که عریض‌تر شد راننده با سرعت بیشتری حرکت کرد تا به محلی رسیدیم که ماشین دیگه‌ای  منتظر ما بود.  از این همه جابجایی کلافه شده بودم و احتمالا این کلافگی توی صورتم معلوم بود چون راننده جدید  با لبخند به من اشاره ای کرد انگار که بگه دیگه آخرشه. بعد از طی مسافتی به شهر رسیدیم. دو سه تا  تانک‌ توی خیابون بود، انگار که شهر در وضعیت آماده‌باش باشه. سربازهای ترک هم تک و توک دیده میشدن. من خسته بودم. نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر روحی هم. فشار زیادی بهم وارد شده بود. روزهای قبل از خروجم به اندازه کافی بیخوابی داشتم، این چند روز هم بهش اضافه شده بود. علیرغم همه ترس و وحشتی که تجربه کرده بودم مغزم هنوز آماده تحلیل این موضوع نبود که کاری که کردم درست بوده یا نه. بعد از چند دقیقه ایستادیم. راننده پیاده شد و در یک خونه رو زد و با  زنی که در رو باز کرده بود صحبت کرد، بعد برگشت تا چمدون منو ببره و اشاره کرد پیاده شم. دست بچه‌ها  رو گرفتم و وارد حیاط شدیم، میخواستم سرم رو به نشونه سلام تکون بدم که  زن با لبخند بهم گفت خوش اومدین، شام خوردین؟ حتما خیلی خسته هستین. هیچ چیز در اون لحظه به اندازه دیدن صورت دلنشین یه زن جوون که فارسی رو به راحتی صحبت میکرد نمیتونست اون اندازه خوشحالم کنه.  ناخودآگاه دست بچه‌ها رو ول کردم و اجازه دادم از من فاصله بگیرن و دوان دوان برن توی خونه.

من در تمام مسیرم از وقتی از مرز ایران رد شدم تا زمانی که به اون شهر رسیدم هیچ سرباز ترکی ندیدم. بعدها وقتی با یک وکیل ترک در مورد نحوه خروجم از ایران صحبت میکردم چند بار با تعجب از من پرسید هیچ سرباز ترکی ندیدی؟ و من جواب دادم هیچی، گفت حتی یکی که رشوه بدی و اجازه بده رد بشی، گفتم حتی یکی، هیچ سربازی در اون منطقه نبود.  فکر میکنم مفاهیم مرزبانی و جانفشانی در راه  وطن یا حداقل حضور در محل خدمت ولو به اندازه چشم بستن و پول گرفتن، کمی در ذهنش تکون خورده بود.

یک دیدگاه برای ”مار و پله

  1. salaam. I love your weblog. I can see that there is almost 10 year gap between Dec 2002 and May 2013. Did you write in any other place? or you just didn’t write at all in these years? I have two little ones myself. My son is 5 and my daughter is 2. I live in US and my life is very different from the one you experienced. Nevertheless, I totally connect to your stories about kids and your feeling for them. Good luck my dear, you are a strong woman!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.