تبعید خودخواسته

میزبان جدیدم در رو بست و با لبخند منو به خونه دعوت کرد. تنها چیزی که در وهله اول متوجه شدم این بود که خونه بزرگی بود. خسته بودم. دیر وقت بود، نیاز به حمام داشتم، اما بیشتر از اون دلم میخواست بتونم بدون فکر کردن بخوابم. پرسیدم کجا میتونیم دست و صورتمون رو بشوریم. جواب گرفتم و بچه ها رو که خودشون رو روی یه مبل دو نفره ولو کرده بودن صدا زدم. وقتی برگشتیم میزبانم باز از من پرسید شام خوردیم؟ جواب دادم خوردیم. پرسید چای یا چیز دیگه ای نیاز دارم. گفتم فقط اگه یه جایی به ما نشون بدین که بشه لباسهامون رو عوض کنیم و بخوابیم. ما رو به اتاقی راهنمایی کرد که توش دو تا رختخواب بزرگ روی زمین پهن کرده بودن.  تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که بعد از بستن در، چمدون رو پشتش بذارم، رختخوابمون رو که خیلی هم سنگین بود تا پشت در بکشونم، چراغ رو خاموش کنم، بچه هام رو در آغوش بگیرم و بخوابم.

فردا صبح با ورجه وورجه بچه‌ها  که بیدار شده بودن چشم باز کردم. اونا گرسنه بودن، دستشویی داشتن و ساعت از ده هم گذشته بود. بلند شدم، رختخوابها رو جمع کردم، چمدون رو از پشت در برداشتم و بیرون رفتم. میزبانم از آشپرخونه سرک کشید و گفت میخواستم زودتر بیدارتون کنم اما یه چیزی پشت در بود که نمیذاشت در رو باز کنم. روم نشد بگم اون چمدون و رختخواب من بوده که مانعت شده. گفتم اونقدر خسته بودم که متوجه نشدم. تا ما  دست و صورتمون رو بشوریم صبحانه آماده بود. بچه‌ها خورده و نخورده توجهشون به سر و صدایی جلب شد که از حیاط می‌اومد، سرک کشیدن و یه پسربچه پنج شش ساله رو دیدن که داشت با حرارت توپ بازی میکرد. میزبان گفت اون پسر منه. در عرض ده دقیقه سر و صدای تک نفره اون بچه به هیاهوی سه نفره بچه‌ها تبدیل شده بود.

بعد از ساعتها غذا و نوشیدنی خورده بودم. تازه چشمهام داشت باز میشد و یواش یواش مغزم کار میکرد. پرسیدم من کجام؟ میزبان گفت توی یه شهر. گفتم چند روز اینجا میمونم؟ گفت نمیدونم. گفتم شما ایرانی هستین؟ گفت فارسی بلدم. گفتم بعد از این باید با کی از اینجا برم؟… به اینجا که رسید میزبانم با دقت توی صورتم نگاه کرد و گفت ببین من میدونم خیلی ترسیدی، اما باور کن تا همین دیشب که تو رو آوردن من روحمم خبر نداشت قراره کسی به این خونه بیاد. به قدری وحشت زده بودی  که اونا تصمیم گرفتن تو رو به خونه کسی ببرن که بتونه باهات  فارسی حرف بزنه.  بعد ازم پرسید چرا این قدر ترسیده بودی؟ اونا به من گفتن توی همه مسیر تو رو جاهایی بردن که زن و دختر و بچه زیاد بوده. خیلیا توی این سفر فقط با مردا سر و کار دارن… جوابی نداشتم. توصیف ترس من کار ساده ای نبود.

فکر میکنم پنج شش روزی اونجا موندم. در تمام مدت حق خروج از خونه رو نداشتیم.  از روز دوم به بچه‌ها تاکید شد فقط توی خونه بازی کنن و حتی حیاط هم نرن. میزبانم خیلی راحت و بی‌تعارف همون روز دوم جارو رو دستم داد و ازم خواست تا اون برمیگرده غذا رو هم بپزم و وقتی برگشت از اون همه دست و دلبازی که در مصرف گاز کرده بودم تعجب کرد و بهم یاد داد به محض اینکه غذا یه کمی بخار کرد باید از روی شعله برش دارم، اجاق رو خاموش کنم، قابلمه رو توی یه بقچه مخصوص این کار بپیچم و بذارم  یه گوشه روی زمین تا برنج دم بکشه.

اونها عادت داشتن حتما با صبحونه انگور بخورن، یا حداقل اون چند روزی که من اونجا بودم این طور بود. اولین بار اونجا بود که اک‌مک با نون ترکی خوردیم. من که به شیوه ایران میخواستم خمیر نون رو جدا کنم با اشاره میزبانم از این کار منصرف شدم. اون میگفت ایرانی‌ها همین کارها رو کردن که خدا ازشون روبرگردوند و خب البته خمیر اک‌مک مثل خمیر نون‌های خودمون معده رو اذیت نمیکرد. زندگی کلا اون طرف مرز  با قناعت خاصی همراه بود که من در ایران کمتر دیده بودم و شاید بعدا به مثالهاش بیشتر اشاره کنم.

شب اول از شدت خستگی نفهمیدم چطور خوابیدم اما شب دوم از سنگینی لحافی که روم انداخته بودم نفسم بند اومد. وقتی سئوال کردم که جریان چیه میزبان گفت اونجا اونقدر سرد میشه که بدون اینا امکان خوابیدن نیست. تشکها خیلی بلند بودن و لحافها سنگین. سرد یا گرم، هر چی که بود سنگینی لحاف باعث نفس تنگی ما میشد و مجبور شدم پتوهای نازکی که از ایران آورده بودیم روی بچه‌ها بندازم تا بخوابن و وقتی خوابشون برد لحاف رو روشون بکشم. در مورد خودم هم همین وضع بود. بدون پوشش میخوابیدم تا زمانی که توی خواب و بیداری از سرما لرزم میگرفت و زیر پتو میخزیدم. از شب سوم دیگه چمدون و رختخواب رو پشت در نکشیدم که البته تنها مکافاتش این بود که صبحها مجبور بودیم با جست و خیز پسر صاحبخونه روی سر و کله‌مون از خواب بیدار بشیم.

زندگی توی اون خونه به آرومی جریان داشت. میزبانم اغلب در اتاق خودش رو قفل میکرد و بچه رو به ما میسپرد و بیرون میرفت. همسرش عمده وقت سر کار بود و بجز روز آخر هیچ مهمونی به اون خونه نیومد. من دلم گرفته بود، احساسم مثل مسافری بود که برای چند روز از خونه دور شده و حالا دلش برای خونه‌ش تنگ شده و وقت برگشتنشه و اونقدر این حس در من عمیق بود که خیلی وقتها یادم میرفت اصلا قرار نیست برگردم. حتی یه بار حین صحبت از میزبانم سئوال کردم تا حالا ایران اومده، گفت زیاد، گفتم بهت آدرس میدم این بار که اومدی یه سری به من بزن. خیره به صورتم نگاه کرد و گفت توی ایران؟ یکهو یادم افتاد من دیگه برنمیگردم. گفتم ببخش، یادم رفته بود… من در طول سفر هیچوقت به اون تلخی مفهوم تبعید رو درک نکرده بودم.

یک دیدگاه برای ”تبعید خودخواسته

  1. خیلی تلخ بود نوشی جان. اون خط آخر خیلی تلخ بود، با اینکه اگر بگم می فهممت دروغ گفته ام 😦

    در مورد جزییات زندگی خیلی عالی گفتی، آدم فقط از ایران که بیرون میاد عادتهای بد و اصراف رو دقت می کنه. یکبار توی رستوران کسی به مادرم اشاره کرد که نباید وسط نان رو در بیاره و می گفت «گوناه»!
    در مورد مصرف انرژی هم همینطور.
    دید دیگران نسبت به ایرانیان و زندگیشون خیلی جالبه آدم بدونه. کمی از انتقادها دانستن باعث میشه از وهم بهترین بودن بیرون بیاییم. نه که منکر فضیلت های فرهنگمون بشم. اما فخر و تکبر زیادی دارند مردممون که بد نیست با چنین ضرباتی در هم شکسته بشه.
    حتما خودتون که کانادا هستید می بینید با چه تفرعنی نسبت به رنگین پوستان و اعراب رفتار می کنند … من دلم خیلی از این چیزها میشکنه.
    در ضمن هیچوقت فکر نکن که تبعیدت خود خواسته بوده …! یک تبعید غیر رسمی و اعلام نشده است از طرف ناعدالتی هایی که قانون اسلامی به زن وارد می کنه. به زن و مادری که در حرف اینقدر ازش میگه! افسوس …….

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.