خرده عادتهای انسانی

یکی از دغدغه‌های ما در طول سفر مسئله حمام و توالت بود. توی خونه روستایی ایران چیزی به اسم حمام وجود نداشت. وقتی کنجکاوی کردم بهم گفتن برای حمام کردن یا به خونه‌ای که در شهر هست میرن یا اگر خیلی نیاز باشه آب گرم میکنن توی تشت میریزن و با کاسه روی سر و بدنشون میریزن.  ما که اجازه رفتن به شهر رو نداشتیم، میموند راه دوم که بعد از کمی فکر کردن از خیرش گذشتم  و اکتفا کردم به شستن مداوم دست و صورت و پای بچه‌ها و عوض کردن لباسهاشون و این امید که زودتر از اونجا خواهیم رفت.

حالا با حمام میشد کنار اومد اما مشکل اصلی وقتی خودش رو نشون داد که ناشا پابه‌پایی کرد و گفت باید بره دستشویی و من به اتاقکی نه چندان دور از خونه راهنمایی شدم که ورودیش نه در داشت و نه پرده. یه کمی با حیرت دور و برمو نگاه کردم و به ناشا گفتم من جلوی در ایستادم کسی تو رو نگاه نمیکنه. بعد هم آفتابه قرمز رنگی رو که دختر میزبان برام پر کرده بود و آورده بود گرفتم و بچه رو شستم. طبعا آلوشا هم به مشکل چندانی برنخورد، در واقع تنها کسی که توی اون جمع مشکل داشت من بودم که نه میتونستم بیخیال در و پرده و دید و بازدید ملت بشم، نه موفق شده بودم بچه‌ها رو یه دقیقه دم در دستشویی بند کنم تا نگهبانی بدن، چون به محض رد شدن هر مرغابی و اردک و مرغی ماموریتشون یادشون میرفت و هیاهوکنان دنبال اونا میدویدن. خلاصه بعد از چند بار تلاش بی‌حاصل برای نگه داشتن بچه‌ها سر جاشون، به این نتیجه رسیدم که هنوز میتونم خودمو نگه دارم، تا بلاخره کار به جایی رسید که به دختر میزبان خیلی دوستانه و آروم گفتم، آخه این جوری که نمیشه، نه در داره، نه پرده داره… گفت نترس، هیچی نمیشه، ببین ما خودمونم این جوری میریم. گفتم خب اگه یکی یهو نزدیک بشه چی؟ با خونسردی گفت اون آفتابه قرمزه اگه دم این حوض باشه یعنی توالت خالیه، نباشه یعنی پره!

توی روستای ترکیه هم با مشکل مواجه شدیم، تاریک بود، آب بالا زده بود، باید پاچه شلوار یا لباسمون رو بالا میزدیم و من باید سرم رو خم میکردم تا  بتونم توی دستشویی بایستم. البته مدت اقامت من اونجا اونقدر زیاد نبود که بخوام از اون دستشویی بیشتر از یه بار استفاده کنم.

اما فکر میکردم  توی شهرشرایط بهتری داشته باشیم، خصوصا چون خونه به نظر راحت و به نسبت امروزی می اومد و برای همین وقتی حمام رو بهم نشون دادن شوکه شدم. یه فضای کاشیکاری شده، یه  منبع بشکه مانند فلزی بزرگ، یه المنت که توی اون بشکه قرار میگرفت تا آب رو جوش بیاره و یه شیر آب متصل به بشکه که بازش میکردی تا بتونی آب گرم شده یا جوش رو توی تشت بریزی بعد با آب سرد قاطی کنی و در نهایت حکایت تشت و کاسه کاسه آب روی بدن و سر ریختن.  چاره ای نبود، فقط از میزبانم خواهش کردم قبل از اینکه ما وارد حمام  بشیم، اون المنت رو از برق بکشه. حمام کردن به این شیوه برای من ساده نبود، خصوصا چون باید بچه‌ها رو کنترل میکردم که مبادا دست به بشکه آب گرم بزنن، مبادا آبی که روی بدنشون میریزم سرد یا خیلی گرم باشه، و اینکه چطوری زمانبندی کنم تا همه ما بتونیم همزمان از حمام بیرون بریم، ضمنا همدیگه رو هم نگاه نکنیم.

چند روز بعد وقتی به استانبول رسیدیم و شب اول به هتل مناسبی رفتیم (شرحش رو بعدا مینویسم) بعد از شام، اول بچه‌ها رو حمام بردم، لباس خواب پوشوندم و توی تخت راحت خوابوندم، بعد خودم حمام رفتم و متوجه شدم چقدر خسته‌م… بی‌اختیار زیر دوش روی زمین نشستم و تا میتونستم گریه کردم. دلم برای عادتهای ریز و درشت زندگیم تنگ شده بود.

یک دیدگاه برای ”خرده عادتهای انسانی

    • تا وقتی اونا رو داریم متوجهشون نمیشیم، دو هفته که توی سختی بیفتیم میفهمیم که آدم تا چه حد اسیر عادتهاشه.

      لایک

  1. آدم وقتی این موقعیت ها رو تجربه می کنه میفهمه چقدر ایران توسعه نیافته است. این زحمت در ابتدایی ترین حوائج زندگی را هیچوقت در روستاهای کشورهای اروپایی نمی شود دید. (منهای اروپای شرقی – کمونیست سابق).
    بنظر من شاخص توسعه هر کشوری – یکی از شاخص ها – کیفیت و سطح زندگی در روستاهاست.
    منهم مثل خودت خیلی روی این جزییات حساسم و حاضرم مثانه ام بترکه ولی تا حد امکان کمتر از توالت های این چنینی استفاده کنم. می تونم تصور کنم چه فشار و سختیی بابت توالت و حمام نامناسب تحمل کردی.

    لایک

    • مشکل اصلی رو در مورد بچه ها داشتم. یعنی کسی که بچه کوچیک داره بیشتر عذاب میکشه تا کسی که تنهاست.

      لایک

  2. سلام
    یه چیزه جالب
    دیشب داشتم کتاب عادت میکنیم از زویا پیرزاد را میخوندم رسیدم به جایی که اسم وبلاگ شما را برده بود و کلی در موردش توی داستان توضیح داده بود کلی ذوق کردم بعدش غصم شد که چرا اون موقع ها وبلاگ شما را نمیخوندم

    لایک

    • درسته، جیران و جوجه هاش دقیقا اشاره ای بود به وبلاگ ما، ضمنا من و خانم پیرزاد، بدون اینکه من بدونم ایشون خانم پیرزاد هستن گفتگوی مشابهی با هم داشتیم (کامنت یا ایمیل یادم نیست). عین پیغامی که مادر توی داستان میده که نترس بچه هات رو ازت نمیگیرن.

      لایک

    • خانم مینا، میتونید اون صفحاتی رو که خانم پیرزاد در کتاب عادت میکنیم به جیران و جوجه هاش اشاره کردن برای من اسکن کنید و بفرستید؟

      لایک

  3. نوشى عزيزم تو چه سختي هاى كشيدى:( اميدوارم همه چى خوب شده باشه، شده؟

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.