سیبیل‌های جناب آقای آلوشا خان

هنوز هیچی نشده دلم تنگ شد.

اولین بار که من  و آلوشا از هم جدا شدیم بخاطر زایمان ناشا بود. فکر کنم سه روز،  بعد از اون دیگه از هم جدا نموندیم تا اون نه روز کذایی که مردم و زنده شدم. بعد هم رفت و رفت و رفت تا دو سال پیش یه شب بیمارستان موندم و همین دو ماه پیش که هفت هشت روزی بازم بیمارستان بودم… یعنی با انگشت هم که حساب میکنم میبینم بجز نه روز کذایی تنها دلیل جدایی من از این پسر و خواهرش فقط بیمارستان بوده…  و آهان! داشت یادم میرفت یه شب هم خونه دوستش خوابید، غروب رفت، فرداش بعد از صبحونه برگشت.

خونه دوستش که رفته بود اسکایپش هم روشن بود و من گاهگاهی سرکی میکشیدم یا پیغامی میفرستادم که خوبی؟ یه آره‌ای جواب میداد و تمام میشد تا دوباره که باز خوش میگذره‌ای میفرستادم و شکلک لبخندی میگرفتم. دلمم قرص بود که اگه ده دقیقه راه برم میتونم برش گردونم خونه. اما حالا… حالا حکایت دیگه‌ای شده.  چند روزی رفته اردو،  نه تلفن همراه با خودش برده و نه لپ تاپ. خونه خیلی ساکت به نظر میاد و من تازه دارم میفهمم هشتاد درصد سر و صدای این خونه کار اونه. (از بیست درصد باقیمونده فکر کنم پنج درصد مال ناشا باشه) انگار که ما دو تا هم خونه نباشیم اینجا ساکت و خالی شده.  دو بار رفتم الکی توی اتاقش سرک کشیدم تا مطمئن بشم همه چی مرتبه. صدام هم جلوی دخترم درنیومده که مبادا فکر کنه اون یکی رو بیشتر از این یکی دوست دارم و خلاصه حالم گرفته.

بزرگ شد. باید عادت کنم. زندگی داره به حسابم میرسه… فکر کنم یواش یواش وقت اصلاح سییبلش هم رسیده باشه.  یه عمویی بود یه زمانی بهش قول داد بزرگ که شد اصلاح کردنو یادش میده و با هم اصلاح میکنن، اونم رفیق نیمه راه شد  و رفت یه زن آشوری بیست از خودش کوچیکترو مسلمون کنه و باهاش عروسی کنه. دیگه یادشم به سیبیل پسر من نمی‌افته.

پی‌نوشت: عصبانیم؟ فکر کنم هستم.

جمله‌های آخر قبل از پی‌نوشت رو دست به دست کنید برسونید دست صاحبش لطفا.

یک دیدگاه برای ”سیبیل‌های جناب آقای آلوشا خان

  1. بازتاب: عشق است بر آسمان پریدن | نوشی و جوجه‌هایش

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.