افعال باقاعده

توی حمام یه دل سیر گریه کردم. وقتی بیرون اومدم با دلتنگی آلوشا رو بغل کردم و به خودم فشار دادم و گفتم: «گلم، نازم، مهربونم… دوستم داشته باش.» با عجله و تعجب خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت: «خب میداش دارم.» خندیدم و گفتم: «این دیگه چیه؟» با بی‌حوصلگی پرسید: «چی دیگه  چیه؟» گفتم: «این میداش دارم؟» شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «یعنی داشتم و دارم. چرا فکر میکنی دوستت ندارم؟»

پی نوشت: از روایتهای قدیمی