مکاشفات

یه مشت تخمه آفتابگردون از کاسه برداشت و ریخت جلوش و یکی از تخمه‌ها رو با زحمت فراوون مغز کرد و خورد. بعد با قیافه متفکری رو به من کرد و گفت: «میدونی چرا به اینا میگن تخمه مامان؟» لپ ناشا رو کشیدم و گفتم: «نه، تو به من بگو چرا؟» آب دهنشو قورت داد و لباشو جمع کرد و گفت: «واسه اینکه وقتی این پوستا رو میکنی، توش تخمه‌س!»

پی‌نوشت: از روایتهای قدیمی

یک دیدگاه برای ”مکاشفات

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.