سرمازده

خیلی اتفاقی گذرم افتاد به نامه‌هایی که توی اون شرایط سخت رد و بدل میکردم. آخرین روزهایی که ایران بودم، ترس و اضطرابم، زمین خوردنهام، ناامیدیم و تلاشی که میکردم تا سرم رو روی آب نگهدارم همه و همه مثل فیلم از جلوی چشمهام رژه رفتن. الان بدنم یخ زده و میلرزم.
شما حتی نمی‌تونین تصور کنین چی به من گذشت.. من هنوزم کابوس میبینم. هنوزم از دری که از داخل قفل نشده، پنجره‌ای که باز مونده، بی‌خبر موندن طولانی مدت از بچه‌هام و تلفنی که نیمه‌شب میشه  و… میترسم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سرمازده

  1. سلام نوشی عزیز خواهرم تلفنی گفت نوشی توی ف ب پیدا شده و من که ف ش نداشتم ذوق کردم که خوبی که هستی و روبراهی… من اونوقتا مهستا دات کام می نوشتم که الان یه آرشیوه روی یه سی دی… خوشحالم که می نویسی اونهم توی این صفحه ی رنگی رنگی و شاد امیدوارم روزهاتون هم همینقدر و بلکه شادتر و بهتر باشه…خودت بهتر می دونی که پایان شب سیه سفیده …. مواظب خودتون باشین.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.