دلبستگی با تملک فرق دارد*

در واقع این نوشته سینا مطلبی بود که منو به فکر انداخت که آلبوم عکسای خانوادگی، کتابا، فیلم و سی‌دی‌ و کامپیوتر و حتی ساده‌ترین نامه‌ها و کارت تبریکا هم میتونن دردسرساز باشن. نه فقط برای من، بلکه برای همه آدمایی که با من در ارتباط بودن. پس تصمیم گرفتم همه رو  از بین ببرم یا از خونه به جایی امن منتقلشون کنم.

آدمایی که از نزدیک منو میشناسن میدونن که تا چه حد به جزئیات و خرده وسایل علاقمندم. مجسمه‌های کوچیک، یادداشتای قدیمی، برسی که تار موی مادرم توش مونده، عینک مطالعه پدرم، اولین جورابی که بچه‌ها پاشون کرده بودن، اولین نامه برادرم به من یا حتی نقاشیای سه سالگی خودم، دست‌خط خواهرم یا لیست خریدی که مامان برای بابا نوشته بود… کمدای من پر بود از خاطرات دور و نزدیک که بعضی از اونا رو سالیان سال حفظ کرده‌بودم. آدمی مثل من، اونقدر وابسته به جزئیات و دلبسته به چیزایی که داشت حالا مجبور به انتخاب بود. چشمام رو بستم و اول شروع کردم به سوزوندن همه نامه‌ها و کارت‌تبریکا و نوشته‌هایی که بعضی از اونا رو شاید سی سال بود که نگه داشته بودم. عکسای شخصیم رو جدا کردم و هر عکسی که از دیگری پیش من بود سوزوندم.  همه نشانه‌های معصوم دوستی رو از بین بردم، هر چیزی که میشد از روی اون به آشنایی من با شخص دیگه‌ای  پی برد و اون شخص رو آزار داد. همه رو توی بشکه فلزی بزرگی که توی یکی از خرابه‌های اطراف خونه بود سوزوندم. نشستم همونجا و تا زمانی که مطمئن نشدم همه چیز کاملا به خاکستر تبدیل شده از جام تکون نخوردم.  من در برابر آینده ناروشنی قرار داشتم. جریان زندگیم بدون اینکه بخوام از یک طلاق و حضانت ساده به چیزای دیگه‌ای تبدیل شده بود که حتی خودم هم از پس هضمش برنمی‌اومدم. اما واقعیت زندگی من این بود و مجبور بودم خیلی سریع تصمیم بگیرم. حتی کامپیوترم رو هم منهدم کردم. تهی شده بودم. از درون تهی شده بودم.

عکسا، مدارک تحصیلی، مدارک شناسایی و هر چیزی مهم دیگه‌ای که بهش نیاز داشتم رو همون روزی که از خونه زدم بیرون با خودم آوردم و بعد به آدرس مطمئنی خارج از ایران پستش کردم. اما چند روز قبل از اون یه بسته از وسایلی که خیلی دوستون داشتم و میترسیدم از دستشون بدم پیش دوستی در شهرستان به امانت گذاشته بودم و گفته بودم تا دو سه ماه دیگه صاحبش بهت زنگ میزنه و میاد کارتن رو ازت میگیره. البته من در زمان‌بندیم دچار اشتباه بودم. چون سه ماه که هیچ، تا سه سال بعد از اون هنوز به مقصد نرسیده بودم. بسته‌م هم از بین رفت. عزیزترین چیزایی که داشتم، وسایلی که ارزش معنوی داشت… چه میدونم، دلتنگیای یه زن خونه‌دار معمولی. از همینا که گاهی اصلا به چشم دیگران نمیاد اما برای من اونقدر باارزش بود که بخوام از خونه خارج بشن و من گمان کنم که این جوری دارم  حفظشون میکنم؛ و عجب از سرنوشت و انتقامی که روزگار ثانیه به ثانیه از من گرفت، چون وسایلی که نوی خونه  باقی گذاشته بودم دست‌نخورده باقی موند اما بسته دلبستگیام رو از دست دادم. هرگز هم نفهمیدم واقعا چی به روزش اومد.

کتاب زیاد داشتم.  ارزشمندترین داریی من بود، باید اونا رو هم یه جایی قایمشون میکردم، ته دلم امیدوار بودم که برمیگردم. اصلا شاید کار به اونجا نرسه… مثلا یکی دو ماه که نباشم سازشی صورت بگیره، تحولی بشه، معجزه‌ای، صلحی، شرایط منصفانه‌ای… از میون اون همه کتاب فقط یه دونه رو همراه خودم آوردم. کتابی که به نویسنده‌ش قول داده بودم میخونمش. اون رو هم همراه چند تا چیز دیگه قبل از خروج از ایران، لب مرز از دست دادم. اونا رو ازم گرفتن که اون ور مرز بهم پسشون بدن، اما دیگه ندیدمشون، نه کتاب، نه دوربین و نه حتی دفتر تلفنم.. همه رو از دست دادم.

دنیا داشت به روشنترین شکل ممکن حالم رو میگرفت، منو از وسایلی که دوست داشتم، آدمایی که دوست داشتم، خونه‌ای که دوست داشتم، شهری که دوست داشتم و کشوری که دوست داشتم دور میکرد. حتی به دوربینی که اونقدر بهش دلبسته بودم هم رحم نکرد. من تهی به ترکیه رسیدم. خالی، بیروح… نگاهم به بچه‌ها بود و امیدم به اینکه شاید بشه برگشت. شاید شاید شاید بشه برگشت. اما پیغام دنیا خیلی روشن بود، بچه‌هات رو میخوای؟ پس باید همه چیز رو بذاری و بری. همه چیز رو… و من همه چیز رو از دست دادم.

* این عنوان خطاب به دوست عزیزی هست که علاقه من به بچه هام رو ناشی از هوس شیطانی و کثیف تملک، داشتن و تصرف میدونه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دلبستگی با تملک فرق دارد*

  1. ذهن یه آدم چقدر ممکنه مسموم باشه که عشق مادری رو یه هوس شیطانی بدونه؟
    اصن مگه از عشق مادر، صاف و ساده‌تر و زلال‌تر و واقعی‌تر هم چیزی تو دنیا وجود داره؟
    اگه این یه قلم هم بخواد غل و غشی تو کارش باشه که باید در دنیا رو گل گرفت! 😐

    نوشته‌هات خیلی تلخه نوشی… اما نمی‌دونم چرا می‌ره و اون ته‌ته دل آدم می‌شینه

    دوست داشتن

  2. روزگار با تو چه کرد؟ من که یک دهم مرارتهای تو را هم نکشیدهام احساس میکنم دیگر هیچ چیز نمی تواند عمیقاً شادم کند

    دوست داشتن

  3. یه جورایی وقتی تو اونجوری داشتی برای زندگی می جنگیدی من همه خواننده ات بودم و یه جور دیگه داشتم برای زندگی میجنگیدم. من هم نزدیک به 15 ساله مثل تو مهاجرت کردم. من هم در خونه ام رو فقل کردم و هنوز همه چیز اونجا دست نخورده است و خاک گرفته و من هم 15 ساله برنگشتم
    کاملا می فهممت و برای اونچه رفته متاسفم و فقط میتونم بگم خوشحالم برای هردومون که تلخی های اون روزا دیگه نیست.

    دوست داشتن

  4. نوشی جان تلخی هیچوقت فراموش نمیشه . فقط شکل مزه مزه کردنش عوض میشه اینو منم میدونم
    اما اگر فقط و فقط به این فکر کنی که شاید برای ثانیه ای بچه ها رو ازت دور میکردن و میشد تلختر از این هم تموم شه به امروزت افتخار میکنی
    نوشی عزیزم من منکر تلخی هایی که داشتی نیستم هرگز هم اینها از ذهنت پاک نمیشه .اما همین که تونستی دست دو تا بچه رو بگیری و بیایی اینجوری بیرون و نجات پیدا کنی یعنی خیلی کار کردی . یعنی خیلی زحمت کشیدی. میدونی چند تا نمونه عین خودت هستن که شاید سالهای ساله دارن صورت مسئله رو پاک میکنن هی یه جور دیگه می نویسن و هنوز دست و پاشون برای هر افدامی بسته است.
    نوشی جون تو خیلی زحمت کشیدی و این باهم بودنتون ارزشمندترین بخش این ماجراست . من که بهت افتخار میکنم دوست روزای دور

    دوست داشتن

    • حق با شماست. تحمل دوری بچه ها رو نداشتم. قطعا میمردم. شک ندارم که میمردم.
      اما دلم میخواست الان نفسم راحت بالا می اومد. نمیاد… لعنتی راحت بالا نمیاد.

      دوست داشتن

  5. kheily soal daram. kheily. nemeekham fozolee konam. vaghean nemeekham. valy aghe bedune che halee hastam ke paydat kardam. salha baram jaye soal bood, khodaya baad az in 9 rooz che be sare in dokhtar umad. sabr meekonam aghe bayad bedunemm khodet meeghee baramun. : )xx

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.