آبی زنگاری

دیشب خواب دیدم آلوشا با یه دختری که اصلا ارزش نداره دوست شده، ای آقا اصلا عاشقش شده. کلی حرص خوردم توی خواب. بعد که بیدار شدم به خودم گفتم نوشی حواست رو جمع کن، حق دخالت نداری. نشون به این نشون که دختره یه پیراهن آبی زنگاری تنش بود.  🙂

Advertisements

یک دیدگاه برای ”آبی زنگاری

  1. نوشی جان چه تصمیم خوبی گرفتی. یک چیز راهنمایی کردن بچه هاست و یک چیز دیگه اعمال سلیقه. نمی دونم مادر دلش رو داره یا نه، ولی حتی گاهی باید بچه زمین هم بخوره تا یاد بگیره.
    پدرم همیشه میگفت ، که اگر می خواستند همیشه منو توی بغل بگیرند حتی راه رفتن هم یاد نمی گرفتم! باید دست بچه رو ول کرد تا راه بره و از زمین خوردن هاش هم یاد بگیره. اما مادرم همیشه میگفت و میگه که چرت هستند و ما چون مادر نیستیم می گیم 🙂
    البته من مادران اروپایی رو می بینم که بچه هاشون رو دوست دارند اما آزادی هم بهشون می دن. بنظرم مربوط به عادت باشه و کمی هم اکتسابیه … حالا نوشی جون خودت نقد کن ببینم چند درصد چرت گفتم 😉

    دوست داشتن

    • نمیدونم شیرین جان، اما به نظرم زمونه دیگه عوض شده. زندگی خودشونه و ما باید قبول کنیم که اونا حق دارن تجربه کنن. من میتونم فقط نظرم رو بگم، اما تصمیم گیری با من نیست 🙂

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.