داستانگو

دهنم خشک شده بود از بس قصه گفته بودم. ابروهامو بالا بردم و گفتم: «حالا دیگه شما قصه بگین.» ناشا با بی‌حالی شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «من که بلد نیستم.» گفتم: «کاری نداره که دختر جون، همه قصه‌ها یه اول دارن، یه آخر، وسطشم هر چی دلت خواست بگو، مثل مامان.» محکم گفت باشه و آب دهنشو قورت داد و گفت: «یکی بود، یکی نبود، زیر قنبل* کبود….»

*گنبد

اینکه ناشا چرا فکر کرده قصه‌ها زیر یه باسن کبود اتفاق می‌افتن رو باید از خودش بپرسین!

شما که احتمالا متوجه شدین با چه کلمه‌‌ای عوضی گرفته؟

(از روایتهای قدیمی)

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داستانگو

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.